سيد محمد باقر برقعى
472
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
و يا سپهر فسون ساز بر من افسون خواند * كه جز هنر ز جهالت مباد بهره و زاد مگر طفيل هنر زاد غم ز مادر دهر * كه من دمى به جهان در نزيستم دلشاد چو بر سپهر هنرهاى خويشتن شُمرم * چو نى به ناله ز هر بند بركشم فرياد خوش آنكه در همه گيتى الف ز با نشناخت * كه گنج و مالش افزون و خان و مان آباد چو من به خاك نشيند همى و باد خورَد * هرآنكه نيست ورا از هنر به كف جز باد نه فطرتى كه توان كرد بندگىّ جهان * نه همّتى كه توان زيست از جهان آزاد گمان مبر كه به دانش فزود جاه آن را * كه چرخ مُغفَرِ پولاد داد و جامهء لاد گر استوارت نايد ، بيازماى و ببين * كه بىتميز كند فرق لاد از پولاد به اخترى كه چو من زاد از نژاد هنر * سپهر گُم كندش در زمانه نام و نژاد جميلهايست جهان شوخ و بىوفا ، خنك آن * كه رست فارغ و دل بر وفاى آن ننهاد كجاست دادگرى دادرس ؟ كه از كَرمش * چو دادخواه ز بيداد چرخ خواهم داد دلا ! به خيره مياساى در سراى هنر * كه هست بر سرِ آب اين سراى را بنياد مساز پيشنهاد ضمير ، پيشهء فضل * كه روزگار دمارت برآورد ز نهاد تو را گمان كه به دانش معاش خواهى كرد * مرا يقين كه كنى در سر معاش معاد گرت هواست كه غير از هنر بيندوزى * پىِ معاش ز اهل هنر كن استمداد براى قليه ، به اخترشناس بر كاسه * كه مطبخى نشناسد ميول از اوتاد پىِ مرمّت زى فيلسوف بر موزه * كه پينهدوز نداند ز فعل استعداد اساسِ زاويهء خانه از مهندس خواه * كه مىنداند معمار فرق قائم و حاد حرير و صوف ز صوفى طلب كه جامهفروش * بهاى جامه نخواهد ز بايزيد ارشاد سخن ز سرّ حقيقت برِ موحّد گوى * كه برزگر نشناسد حقيقت از افراد ز چاكجامه برِ منطقى شكايت ران * كه جامهدوز نداند جهات را ز مواد عَرَض ز مرد عَروضى طلب كه بازرگان * بُحور را نشناسد فواصل از اوتاد خورش ز قافيهدان خواه ، زان كه بريانى * ز فنّ قافيه نشناخت شايگان و سناد