سيد محمد باقر برقعى

473

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به شام و چاشت پىِ قوت نان ز نحوى خواه * كه نانوا نشناسد اضافت از اسناد مدد به حمل ز رمّال جو ، نه از حمّال * كه سير نقطه ندانست و فرق آتش و باد براى طبخ ز احكاميان طلب هيزم * كه روستايى مسقط نداند از ميلاد نگين لعل و زمرّد ز موسيقىدان خواه * كه جوهرى نشناسد جُموع از ابعاد به دفع حاجت شهوت برِ طبيعى بر * كه ايرخواره نداند تناهى ابعاد مگر ز حرفى خواهى ، و گرنه ترّه‌فروش * حروف اصلى و زايد نگيرد از تو به ياد مگر اديب چَراند خرت ، و گرنه شبان * نپرسد از تو كه انشا كدام يا انشاد مگر بيانى روبد درت ، و گرنه غلام * نجويد اينكه كنايت ز چيست فرط رَماد مگر مورّخ درمان كند تو را كه طبيب * نپرسد از تو كه : نوشيروان كه بود و قباد ؟ مگر محاسب مرهم دهد تو را كه پزشك * ز كعب و مال نجويد تفاوت اعداد مگر بديعى شويد تنت ، كه حمّامى * تميز ردّ عَجَز مىنداند از ارصاد مگر فقيه تراشد سرت ، كه سلمانى * به اجتهاد نداند تواتر از آحاد مگر طبيب گشايد رگت ، كه از قيفال * تميز اكحل و صافن نمىدهد فصّاد ز جامه‌دار محدّث كه پرسد از تو به مزد * ز راويان ، ثقه هشام بود يا حمّاد نه پاسبان متكلّم كه گويىاش به جدل * ز ثابتات نزايد تو را به غير تضادّ نه اشعريست ملازم ، كه از پىِ الزام * فسون دميش كه از خير محض شرّ چون زاد نه اعتزالى رايض كه از رهِ افحام * فرس نهيش كه تعطيل زايد استبداد مگر به مشت كنى آب پشت بىزر و سيم * كه سيم‌تن صنمان را به فضل نتوان گاد چه سود عرض هنر پيش سرو سيمين تن ؟ * بدم به خم نتوان كرد قامت شمشاد كميز خويش گسارى مگر كه باده‌فروش * به مايهء هنرت هيچ مى نخواهد داد مگر به فضله ، تنقّل كنى ، و گرنه به فضل * شكرفروش تو را نُقل برطبق ننهاد سخن‌شناسا ! بر طبع من دقيقه مگير * كه دال و ذال فراهم كشيد در سر داد كه روزگار مرا زان فسرده‌تر دارد * كه دال باز شناسم ز ذال و صاد از ضاد