سيد محمد باقر برقعى
47
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
هر لحظه دل در سينهات بودى پريشان * تا همچو گل در باغ سامانم بمانم خار غمى گر سينهء ما را خراشيد * گفتى دگر در گلشن شادى نمانم گر چهرهام خندان شد از مهر و محبّت * گفتى كه اين دم را به از جانم بدانم وابسته شد دنياى تو با لحظههايم * زين رو تو را نورى ز يزدانم بدانم « خاك رهت » باشم كه خوب و مهربانى * گرد قدمهايت به مژگانم نشانم وصل و هجران مىروم ، امّا دلم پابند توست * واله و سرگشتهء لبخند توست نغمهء شيرين تو در گوش من * ياد تو در سينهء پرجوش من عشق تو در قطره قطره خون من * مهر تو در اين دل مجنون من مىروم ، امّا ندانم سرنوشت * خطّ شادى يا خطِ بطلان نوشت مىشود اين دل خدايا شادمان ؟ * مىشود عارى ز سوز و از فغان ؟ جمع مىگردند باهم دوستان * بزم « خاك راه » گردد گلستان گو به من اى مهربان يزدان من * اى ز تو وصل و ز تو هجران من آشناى بىتو زمانى او گل گلخانهام بود * شرابى ناب در پيمانهام بود مهى رخشان ميان آسمانم * چراغ روشن كاشانهام بود كنارش جان من آرامشى داشت * قرارِ اين دل ديوانهام بود دلم از عشق او سرشار ، از شوق * گهى شمع و گهى پروانهام بود دريغا ! بر دل خوشباور من * كه آن زود آشنا بيگانهام بود از آن « خاك ره » خوبان عشقم * كه دل منزلگه جانانهام بود كمند زلف و خال هندوى دوست * به كوى عشق دام و دانهام بود