سيد محمد باقر برقعى

466

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

« رهرو » ى هستم كه در هر منزلى از كاروان * خاطرات كودكى را با تو زيبا مىكنم انديشهء فردا درد از اين دل نرود تا غم جانسوز به‌جاست * سوز هجران نشود ، تا عَلَم ناله به پاست مرگ اگر چارهء ما گشت ، زهى بخت‌بلند * ور نه بر خانهء آتش ، سخن از نامهء ماست غير از اين كوچهء دل ، عمر مبادا گذرد * كه ره خانهء معبود از اين كوچه رواست سر چو عشّاق بنه بر سر اين مجمر خاك * كه از اين كُنده بسى دود جگر سوى هواست حرمت ديده به آب است كه سرچشمهء دل * پى پاكى وجودش همه‌شب چون درياست دل به آيين جدايى مزن از روى جفا * كه جفاپيشه ز سرحلقهء پيوسته جداست بار امروز به دوش خَم فردا مفكن * لحظهء باقى امروز همانا فرداست خانهء دل نشود جاى دو آيينه به هم * كثرت انديشه مكن ، آينهء دل يكتاست آنكه جويندهء او هست به انديشه تويى * آنكه اين خلوت انديشه بياراست خداست تا به كى از حسد و كينه چو يخ آب شوى ؟ * سخن از مهر بياراى ، كه پاينده وفاست خاطرى شاد كن اى دوست سفر نزديك است * خانهء خاك ، اقامتگه بس خاطره‌هاست تا به كى بىرخ او طاعت سجّاده كنى ؟ * بىتمنّاى رُخش ، طاعت سجّاده رياست آب چشم از سر ما رفت به دنبال سراب * عمر زايل شد و سيلاب پى هَدم بناست خواب بيدار شد از ديده و در خواب دلى * پلكِ دل باز كن ، ار پاى طلب در سيناست شاخهء كج به هرس مىسپرد قامت خود * پيش هر بنده مشو خَم ، كه تو را راست سزاست همه گفتند و من از روى صفا مىگويم * جز صفا هرچه به دل هست ، تمنّاى خطاست با در بسته سخن گفت قلم ، از دل ما * ور نه كى پاى سخن بر لب ديوار شماست ؟ « رهرو » اين پند جگرسوز مده بر دگران * راه گوش تو كه نزديك‌تر از هر شنواست