سيد محمد باقر برقعى
467
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
فرياد خاموش گلگون بصرى نيست كه ما را نشناسد * خونين جگرى نيست كه ما را نشناسد ما بالوپر مرغ هوا را بشكستيم * بىبالوپرى نيست كه ما را نشناسد آسوده نگرديد سر پُرشرر ما * شوريده سرى نيست كه ما را نشناسد در دشت جنون هرچه بجويى اثر ماست * سنگ گذرى نيست كه ما را نشناسد ققنوس هم از آتش ما نام گرفته * آتش اثرى نيست كه ما را نشناسد از دامن حوّا به جهان اوج گرفتيم * اينجا بشرى نيست كه ما را نشناسد دامن ز نظر خواهى اغيار كشيديم * اهل نظرى نيست كه ما را نشناسد ما دست نيازى به قد سرو نبرديم * بىبرگ و برى نيست كه ما را نشناسد تا خون جگر هست ، عقيقى نپذيريم * زيباگهرى نيست كه ما را نشناسد با اهل هنر بر همه جا بال گشوديم * در ما هنرى نيست كه ما را نشناسد با مردمِ در خونِ جگر غوطهور استيم * هم غوطهورى نيست كه ما را نشناسد با دست خدا بود به هرجا كه رسيديم * بىهمسفرى نيست كه ما را نشناسد با رايحهء عشق همآغوش بهاريم * گلبرگ ترى نيست كه ما را نشناسد ديوانهء عشقيم كه پندى نپذيريم * فرزانهفرى نيست كه ما را نشناسد ما جلوه ز رخسارهء خورشيد گرفتيم * سيماقمرى نيست كه ما را نشناسد در جنگ قضا با سپر و تيغ دعاييم * تيغ و سپرى نيست كه ما را نشناسد غوغاى لب شكوهء ما تا به ثريّاست * فريادگرى نيست كه ما را نشناسد هركس به جهان « رهرو » ما را نشناسد * از ما خبرى نيست كه ما را نشناسد بهار يار سيمين برى كه شرم مرا آب مىكند * افسونگرى كه چشم مرا خواب مىكند هر شب براى رهگذر كوى آسمان * از پنجره روايت مهتاب مىكند من مىروم ك غرقهء چشمان او شوم * چون زورقى كه روى به گرداب مىكند