سيد محمد باقر برقعى

465

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گر نمىبارد لبانت فصل باران ، غم مخور * بوسهء تو تازه لب وا كرده ، باور مىكنى ؟ روى خواب نرگست ، آموزگار چشم تو * يك غزل از ناز انشا كرده ، باور مىكنى ؟ مىروم تا باور گُل را برويانم ز دشت * عطر تو در فكر گل جا كرده ، باور مىكنى ؟ چهره‌ات را آفتاب زندگانى شسته است * صبح ، خود را با تو زيبا كرده ، باور مىكنى ؟ سايه‌هاى گيسوانت خواب را آرد به ياد * چشم من ميل به رؤيا كرده ، باور مىكنى ؟ يك بغل از چامه‌هاى نسترن بر دوش توست * چامه ، گل بر سرو بالا كرده ، باور مىكنى ؟ واژه‌هاى ناب هم بازيچه‌اى در دست ماست * نظم ما را عشق شيوا كرده ، باور مىكنى ؟ اين غزل از لابه‌لاى زلف تو افتاده است * « رهرو » چشم تو حاشا كرده ، باور مىكنى ؟ فصل گرم مهربانى تا بهار عمر خود را صرف گل‌ها مىكنم * آرزوى خويش را از گُل تمنا مىكنم با پرستو عهد خود بستى و با ناباورى * كوله‌بار هجرت خود را مهيّا مىكنم زير شرح اشتياق لحظه‌هاى انتظار * امتداد سطر باران را تماشا مىكنم آبى چشمان تو روزى كه توفانى شود * خويشتن را غرق در امواج دريا مىكنم آشيانم را كه در كام نگه كردى خراب * بر فراز شاخه‌هاى باد بر پا مىكنم يك سبد از سايه‌هاى گيسوان بيد را * فصل گرم مهربانى در تو پيدا مىكنم روى لبخند تو با لب مىنويسم زندگى * پاى پيمان‌نامه را با بوسه امضا مىكنم