سيد محمد باقر برقعى
422
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
روان شاد گويى ز تقرير قرآن * فروغى به دل داشت بس آسمانى گذشت آنهمه روزگاران به خوبى * كه ذكرش بود رمز دنياى فانى كنونم زمينگير و دارم هماره * به حق الفتى آشكار و نهانى به تركم بكوب آسمان هرچه خواهى * كه نبود مرا در سخن بدزبانى ز حق هرچه آيد خوش آيد كه دانم * بپرداخت حق از دلم بدگمانى به « روحانى » خستهدل لطف دارد * مهين مهربان داور آسمانى گوهر مقصود چشمى كه در او گريهى مستانه زند موج * بحريست كه از گوهر يكدانه زند موج آن تحفه كه آيد به نظر دانهى اشك است * درياى كرم از پى اين دانه زند موج آن راز كه در حوصلهى بحر نگنجد * تا عرش خدا در دل ديوانه زند موج اين جلوهگه كيست كه تا چشم گنهكار * خون در جگر محرم و بيگانه زند موج تا دايره بر دايره اين سلسله برپاست * زنجير تو در گردن ديوانه زند موج بزمى كه در او بادهى وصل تو نباشد * مى ، خون شود و در دل پيمانه زند موج گر برهمنان مصحف رخسار تو بينند * قنديل حرم در دل بتخانه زند موج بزمى كه در آن شمع شبافروز تو باشد * تا صبح قيامت پر پروانه زند موج بحريست لبالب شده از گوهر مقصود * چشمى كه در او گريه مستانه زند موج تا صاف كند طرّهى آن ماه شبافروز * انگشت خرد در جگر شانه زند موج هشدار به دنياى دنى دست نيالاى * تا همت سرشار تو مردانه زند موج دل جلوهگه اوست ز « روحانى » ما پرس * كاندر سخنش صفوت رندانه زند موج پيرى از آتش كهولت ، پژمرد چون گُل ما * كافور مشكسا ، شد همواره سنبل ما گم گشت درّ دندان گم گشت نور ديده * شد گوشها معاف از آهنگ غلغل ما