سيد محمد باقر برقعى

421

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شب و روز ، سى سال زحمت كشيدم * كه تا يافتم شيوه‌ى كاردانى روان شاد ميرزا اسَد اوستادم * سبق بُرد ز استاد خود اصفهانى بميرد به تدريج مَرد قلم‌زن * كند زنده تا صنعت باستانى من اين رنج بردم دو ديده سپردم * در اين ره كه جستم ز صنعت نشانى نشد اندرين كار آخر فراهم * چو پالا نگران تا كنم زندگانى در اين بوم و بر قدر صنعت كه داند ؟ * كه هستند استاد در باغبانى هنرمند را عشق باشد معلّم * معلّم چو نبود نيايد معانى مرا عشق ، شد رهنمون اندرين ره * كه كندم ز دل ريشه‌ى ناتوانى ز هشتاد عمرم گذشت و نديدم * به خود لحظه‌اى شادى و شادمانى ز ديده چه گويم ، ندانند قدرش * مگر آنكه افتاده از ديده‌بانى نديدن كجا هست مانند ديدن * كه ديدن بود چشمه‌ى كامرانى به ظلمت كند زندگى مرد اعمى * دهد از كجا مرد اعمى نشانى جهان بين چو از كار افتد همان به * جهان را نهد بهر آنان كه دانى چه گويم ز صوت خوش دل‌نشينى * كه داود زان بهره برد آسمانى از آن صوت سهمى به من داد ايزد * كه ذكرش نهان بود و نعتش عيانى به عشرت نبردم به كارش تو گوئى * كه پيرى كبيرم برى از جوانى به هرجا كه لب بهر خواندن گشودم * بشست آب ديده رخ ارغوانى نه خود باده خوردم نه با باده خواران * نشستم به جايى به تصنيف خوانى چو مجذوب حق بودم از روز اول * ثناخوانىام بود گوهرفشانى رونده نمىشد ز تأثير صوتم * ز من دور ، كز من كند قدردانى ز داودى ، استاد خود كسب كردم * رموزات موسيقى و نغمه‌خوانى چو آهنگ او دلنشين‌تر نديدم * ز خواننده هرجا كه جستم نشانى مرا شيخ حسين بود استاد ، ليكن * يگانه بُد از فضل و از نكته‌دانى