سيد محمد باقر برقعى

407

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شاخه شكسته يك شاخ گل ز باد حوادث شكسته بود * زرد و ضعيف همچو رخ يار خسته بود از ته بساط زندگى و عالم حيات * يك‌رشته پوست بود كه بر شاخه بسته بود ساق ضعيف گشته ز بن آن‌چنان جدا * گويى كه از علايق ايّام رسته بود بر باد داده بود همه اعتبار خود * چون تاجر شكسته‌دل ورشكسته بود صاحبدلى گذشت و چنين گفت زير لب * بيچاره بلبلى كه بر اين گل نشسته بود سوخته جان دلباخته در دهر چو پروانه نديدم * خود سوخته چون اين دل ديوانه نديدم اين عشق كه عمريست نهان كنج دل ماست * گنجيست كه در گوشهء ويرانه نديدم افسوس كه اين زندگى پرچم و خم را * در خاطرهء خويش جز افسانه نديدم دُردى كش ميخانه پى ننگ و ريا نيست * چون معتكف گوشهء ميخانه نديدم جز شيرهء جان رز و خون دل تا كى * در محفل عشّاق به پيمانه نديدم چون خسته و درمانده به هر بام نشستم * صد دام بلا بود يكى دانه نديدم بر سر نكشد دست ز مهرم به سر عمريست * اين لطف و كرم را به‌جز از شانه نديدم در رثاى رهى معيّرى زين رهگذر ريغ « رهى » پا كشيد و رفت * آن نور ديده شد ز نظر ناپديد و رفت آن ماه آسمان ادب ، شامگاه تار * همچون ستارهء سحرى خوش دميد و رفت آن روح پاك و طاير آزادهء خيال * سوى بهشت از قفس تن پريد و رفت گويندهء ترانه ، سرايندهء غزل * از بزم دوستان چو غزالى رميد و رفت آن سر كه در نشاط پر از شور و عشق بود * آرام بين به بستر خاك آرميده و رفت پروانه‌اى كه بر گل آتش نشسته بود * شمع وجود خويش بر آتش كشيد و رفت يا ربّ « رهى » چه ديد كه دل از جهان بُريد * بانگ نداى دوست به ناگه شنيد و رفت