سيد محمد باقر برقعى

404

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دوشينه مىگذشت عسس از كنار شهر * مىگفت زير لب كه كسى هوشيار نيست دست طلب به پيش فرومايگان مبر ! * ما را اميد جز كرم كردگار نيست آزرده خاطر من نخواهم از قفس صيّاد ، آزادم كند * خوش‌دل از آنم گهى كنج قفس شادم كند هجر مرغان چمن هرچند دل‌خونم نمود * راضىام از جان ، بر آن‌جورى كه صيّادم كند زير پا بنموده‌ام از عشق ، طىّ ، من كوه و دشت * عشق شيرين تو دانم همچو فرهادم كند اين دل تنگ و شب تاريك و و اى مرغ حقّ * ناله‌اى خواهم ز دل تا منع فرهادم كند ناروايىها كه كرد آن مَه ، همه بر من رواست * دادخواهى مى نخواهم ، هرچه بيدادم كند شمع‌سان من سوختم ، خاكسترم بر باد رفت * خواست در اين راه چون پروانه استادم كند خاطرم آزرده چون شد خنده زد بر گونه‌ام * كاش مىمردم ! كه با اشكى شبى شادم كند يادگار گذشته گذشتم از سر كويت به يادگار گذشته * به يادم آمد از آن‌روز و روزگار گذشته مگر نه عهد نمودى كه دل به كس مسپارى * چه شد كه فسخ شد آن قول و آن قرار گذشته چنان ز گردش ايّام و دور چرخ ملولم * كه سيل اشك نشويد ز دل غبار گذشته نشانده‌اى تو به خاكم ، كنون ز غصّه هلاكم * چه سود رحمتم آرى دگر به كار گذشته غروب عمر من آيد چو عمر روز سرآيد * چه‌ها كه بر سرم آمد ز شام تار گذشته خزان به چهرهء زرد گل اشك شوق فشاند * به انتقام خودآرائى بهار گذشته به لوح سينه نوشته به خون ديده نظر كن * مزار قلب پرامّيد و بىقرار گذشته مگر كه پير مغانم ز راه و رسم طريقت * دهد به ميكده را هم به اعتبار گذشته به يك كرشمه ربودى عنان ز دست « رفيعا » * شود دوباره به دست آيد اختيار گذشته