سيد محمد باقر برقعى

405

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آتش زير خاكستر رفته بودى از برم ، باز آمدى در بر مرا * جان به قربانت ، فراموشم مكن ديگر مرا شب جمالت بود و يادت بود و تنهايى هنوز * داشت مستم بوى آغوش تو در بستر مرا سوز عشقت اشك چشمانم به شب درمان نكرد * باز پابرجاست آتش زير خاكستر مرا گاه درد و غم به غير از ناله ، يارم كس نبود * كس نشد آشفته از رنجم به‌جز مادر مرا در ميان جمع مىرقصيد گرداگرد شمع * همچنان پروانه مىديد او تماشاگر مرا گر كه از جام بلورين تو ، لب تر كرده‌ايم * شكر للّه ! مىنشد از موج ، دامان تر مرا ملك دنيا را نيرزد خواهش از دونان كنى * بىنيازى را نباشد قدر بالاتر مرا مسند و زرّين كلاه و جامهء سيمين تو را * دور از جنجال دنيا باده و ساغر مرا بعد از اينم گر « رفيعا » چون مجالى دست داد * جز كنار يار نبود گوشه‌اى خوش‌تر مرا به اميد وصال پيش شمع رويت اى گل سال‌ها پروانه بودم * در كنارت جان فشاندم عاشق و ديوانه بودم با اميد وصل ، عمرى روزها پايت نشستم * شب به دور سر تو را گشتم به زلفت شانه بودم اشك‌ريزان خانه روشن در ميان جمع كردى * يار صاحب‌خانه مىبودى و من در خانه بودم روزگارى را كه از ميخانه پيمانت شكستى * من شريك مستى عشق تو با پيمانه بودم تا كه بودى سرخوش و سرگرم كاخ آرزوها * آن زمان دمساز سوز اين دل ويرانه بودم موقع مستى مرا هستى به لبخندى ربودى * من به هشيارى پى يك بوسهء دزدانه بودم تو چو شيرين كام شيرين كرده‌اى از وصل خسرو * همچنان فرهاد من در ماجرا افسانه بودم ساده‌دل من بين كه با آزار دشمن خو گرفتم * از ازل شد يار اغيار و به خود بيگانه بودم با چنين مهرى و قهرى در به در عمرم به سر شد * كاش من هم روزگارى صاحب كاشانه بودم