سيد محمد باقر برقعى
374
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كلاسهاى ساز و نتخوانى شادروان استاد موسى معروفى ، و همزمان در كلاس آواز دكتر مهدى فروغ شركت نمودم . امّا قبل از اين آموزشها هم ذوق شعر و موسيقى در وجودم نهفته بود ، به طورى كه اوّلين آهنگ شعرم را به نام « مرغ حقّ » ساختم و ضمن كار در دفتر اسناد رسمى ، با راديو نيز همكارى مىكردم و در اين مدّت قريب يكصد و بيست آهنگ ترانه ساختم . » از رشيدى چندين مقاله در مجلّهء وحيد و اطّلاعات طبع شده ، امّا مهمترين اثرش كتاب از « كاشان تا كانارى » ( جزاير قنارى ) كه سفرنامهء اوست ( سفر ، مهاجرت ، غربت ) كه در سال 1372 با مقدّمهء دكتر باستانى پاريزى توسّط انتشارات سنايى چاپ و منتشر شد . رشيدى در شعر گاهى از تخلّص « آشنا » و گاهى از تخلّص « رشيد » و « رشيدى » استفاده مىكند . در اينجا من تخلّص شهرتش را برگزيدم . وى دربارهء شعر و شاعرى خود چنين مىگويد : « در اوايل ورود به تهران به عضويّت انجمن ادبى تهران ، كه مؤسس آن مرحوم ذكايى بيضايى بود ، درآمدم و همچنين در جلسات ادبى شبهاى جمعه منزل پرتو بيضايى شركت مىكردم و از افادات و معلومات ادبى اعضاى دو انجمن و اساتيد شعر ، امثال : رهى معيرى ، گلچين معانى ، صابر همدانى ، هادى رنجى ، مهرداد اوستا ، محمود منشى و مهدى سهيلى بهرهمند مىشدم . » افسانهء وجود آوخ ! كه شام تيرهء محنت سحر نداشت * نخل اميد و شاخهء هستى ثمر نداشت بر ما هماى فرّ و سعادت گذر نكرد * از حال دل بهجز من و دل كس خبر نداشت كى مىنهاد بار مصائب به دوش ما * گردون به ناتوانى ما گر نظر نداشت جز اشك چشم و خون دلم در ميان نبود * گويى كه خوان هستى از اين بيشتر نداشت نازم به سخت جانى اين جان بىشكيب * كز من به جان رسيد و ز من دست برنداشت اين يافت زيب هستى و آن شد سوى عدم * افسانهء وجود ، حديثى دگر نداشت