سيد محمد باقر برقعى

375

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از زندگى چو مرگ سيه مىگريختم * بر چهره گر نشان و صفاى هنر نداشت ديدى كه آخر اين دل دير « آشنا » ى من * در دامى اوفتاد كه راهى به در نداشت نواى بىنوايى ندانستم ز پى دارد شب وصلش جدايى را * كه آب از خون دل دادم نهال آشنايى را دلا بگذر ز مهر ماهرويان ، من نمىخواهم * نه عيش روز وصل و نه غم شام جدايى را وفاى گل نمىپايد كجا دلبستگى شايد * بيا بشنو از اين بلبل ، حديث بىوفايى را نه دستم شانهء مويش ، نه پا را راه در كويش * خدايا با كه برگويم ؟ غم بىدست و پايى را چه‌سان خاطر بياسايد ميان كاروان اى دل ؟ * كه هردم مىنوازد نى ، نواى بىنوايى را تويى آن نوگل خندان « رشيد » مرغ خوش‌خوانت * بلى ، عشق تو آموزد به ما دستان‌سرايى را دشت عطش دلا به دشت عطش قطره‌هاى باران باش * گر آفتاب نه‌اى ، شمع شام ياران باش گشاده‌ست و پذيرا ، چو بىكران صحرا * كريم و پاك ، چو دريا و چشمه‌ساران باش نه همچو سيل‌دمان هاىوهو به راه انداز * طنين زمزمهء نرم جويباران باش به دشت سوختهء خاطر شكسته دلان * شميم فصل بهاران و لطف باران باش تعلّقات زمان بستهء زمينت كرد * بهل تعلّق و فارغ ز روزگاران باش سپاس خاطر شاد و دل‌خوشى كه تو راست * تسلّى دل نوميد سوگواران باش كم از درخت نه‌اى ، سايه بر سرى گستر * غمت به دور ، پناه اميدواران باش از اين سراى دودر ، چون دم سحر بگذر * نسيم صبحدم و نكهت بهاران باش گر « آشنا » ى منى ، عيش جاودان طلبى * انيس خلوت غمگين ميگساران باش فغان اهل زمين فغان كه بار دگر منقلب جهان بينم * ز انقلاب جهان خلق در فغان بينم