سيد محمد باقر برقعى
349
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
صد ترس و بيم داشتم از دشمنِ پليد * ديدى چه ديد آن سرِ بىترس و باك تو ؟ بسيار درد و رنج كشيدم براىِ تو * پُشتم خميده شد ز غمِ دردناك تو فرياد زير و بَم بكشد بىتو روز و شب * مانندِ تارِ تو پدرِ سينهچاك تو سرمست مِهر روى تو بودم به روزگار * انگور ، زهر داد سرانجام تاك تو آتش بزد به هستىِ « رسّام » جان بسوخت * اين مرگِ جانگداز و غمِ سوزناك تو پرستشگاهِ ما ايران چو رستم در نبردِ زندگانى ، جنگ بايد كرد * جهان را از براىِ تنگ چشمان ، تنگ بايد كرد فريبِ چاپلوسىهاىِ بيگانه نشايد خورد * چو آهن جا براىِ خود درونِ سنگ بايد كرد مرا تُرك و تُرا تاتار مىخوانند دشمنها * درين روزِ سيَه آواز هم آهنگ بايد كرد جدايى در ميانِ ملّتِ ايران بيندازند * خردمندا بسى پرهيز زين نيرنگ بايد كرد فروشد هركه ميهن را به سيم و زر به بيگانه * سرِ او را بسان مار زير سنگ بايد كرد نگردد دامنِ فرزندِ آذربايجان ننگين * ز بهرِ نامِ پاكِ خود فراز از ننگ بايد كرد چه تبريزى ، چه تهرانى ، چه شيرازى ، چه كرمانى * همه بر پيكرِ خود جامهء يكرنگ بايد كرد پرستشگاهِ ما ايران بُوَد ، ما جمله سربازش * هرآنكس دشمنِ وى شد ، به دار آونگ بايد كرد