سيد محمد باقر برقعى

350

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چه شد آن شير مردان ، باقر و ستّار تبريزى ؟ * هميشه پيروى از آن دو با فرهنگ بايد كرد اگر اين چرخ كز بُنياد با ما سركشى دارد * به زيرِ پاى ، او را رام همچون خنگ بايد كرد نخواهى گر به زير پنجهء بيدادگر مردن * بسانِ شاه‌باز او را به زيرِ چنگ بايد كرد نباشد كس چو پيشاهنگ با كفش و كُله « رسّام » * دل‌وجان و خِرَد را جمله پيشاهنگ بايد كرد دست بستهء من نگارِ خوب رُخ و دلبرِ خجستهء من * شكسته‌تر ز تو شد خاطرِ شكستهء من به جُرمِ صُنع و هنر خسته روزگار مرا * مكن تو جور و ستم بر روانِ خستهء من گُسسته دستِ فلك رشتهء جوانى را * بيا ! كه پاره شود رشتهء گسستهء من رقيبِ سفله بخواهد كه دست من بندد ؟ * هزار كار برآيد ز دستِ بستهء من ! ز دسته‌بندىِ دشمن چرا بيانديشم * كه دانش و هنر و صنعت است دستهء من ببين رقيبِ فرومايه را كه مىگويد : * « ز ميوهء دگران بهتر است هستهء من » نمىرهد دلت از درد و رنج و غم « رسّام » * خوشا به حالِ بُتِ از مَلال رستهء من گوهر و پيله‌ور هر بىهنرى ، كارِ هنرور نشناسد * هر پيله‌ورى ، ارزشِ گوهر نشناسد شب‌كورِ سيَه‌روز كه خورشيد نديده * حِر با صفت او مِهر مُنوّر نشناسد خواهى كه زر و سيم بسنجى به محك زن * هر سنگ سيَه ، همچو محك ، زر نشناسد رنگِ گُل و ، بوىِ گل و زيبايىِ آن را * جز مرغِ چمن - مرغكِ ديگر نشناسد آوازِ خوش و روىِ نكو ، قامتِ موزون * هر كورِ ستمديده و ، هر كر نشناسد