سيد محمد باقر برقعى
348
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
هنر براى هنر من هنر را در جهان بهر هنر مىخواستم * با همه دَردِسَر و خونِ جگر مىخواستم گرچه او دشمنفزا شد از برايم بىشمار * من چنين دشمنفزا را بىشُمر مىخواستم چون عدو با حقكُشى بالوپرم را مىشكست * من از او چون شاهبازان ، بالوپر مىخواستم خواستارِ سيم و زر بودم اگر بهرِ هنر * كى هنر را از براىِ سيم و زر مىخواستم ؟ ! گرچه در سايه نمىمانَد درختى بارور * من به زيرِ سايه خود را بارور مىخواستم هستىام را مردمِ اين بوم و بَر ، بر باد داد * من كه هستى را ز بهرِ بوم و بر مىخواستم هر بساطى را كند زير و زَبَر دستِ جهان * من جهانى از هنر زير و زبر مىخواستم كرده ديوانه مرا ديوانگىهاى هنر * خويشتن را من ازين ديوانهتر مىخواستم با تملّق - پيلهور - گنجِ گهر پيدا نمود * من نه ديدارِ تملّق - نى گهر مىخواستم كى شدم من هم نبردِ موشِ كورِ بىتميز * من هماوردى بسانِ شير نر مىخواستم بر دَرِ اين ناكسان ننهادهام پا ، ز آنكه من * خويش را كى چون گدايان در به در مىخواستم دل به مِهرِ هركه بستم ، روزگار از من گرفت * زندگانى را براىِ چه دگر مىخواستم همچو كبكِ بالوپر بشكسته افتادم به دام * من كه آزادى درين كوه و كمر مىخواستم هيچ يارى چون هنر « رسّام » نبود باوفا * نيست بيهوده هنر را من اگر مىخواستم گلهاى مزار « 1 » اى گُل ! تو زيرِ خاكى و گل روىِ خاكِ تو * آنقدر ريختند كه گُل شد مغاكِ تو در آسمانِ فضل و هنر كرده زود افول * چون كوكبِ سُهيل - رُخِ تابناك تو پاكيزه روى بودى و پاكيزخو ، چه سود * شد ريخته به راهِ هنر خونِ پاكِ تو در ماتمِ تو - شمعِ دلافروز انجمن * نالد بسانِ ساز ، روانِ نياكِ تو در عمرِ كوتهى كه نمودى بسان گُل * بُد دانش و هنر همه خواب و خوراك تو
--> ( 1 ) - در سوك فرزند هنرمند و نوجوانش نوازندهء چيرهدست تار فرهاد ارژنگى سروده .