سيد محمد باقر برقعى
34
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
« خادم » نواى عشق به گوشم نمىرسد * اينجا كه پاك همدم ناپاك مىشود سفر تا خورشيد به روى ما ، درِ گلخانه وا نيست * گلى با خندهء ما آشنا نيست در اين باغ پر از گلهاى ميخك * كسى ديگر به فكر لالهها نيست غريبى ، بىكسى ، بىهمزبانى * دريغا ! يكنفس از ما جدا نيست بلا از ششجهت مىبارد ، امّا * يكى همدرد مرد كربلا نيست سفر در پيش ، امّا رو به خورشيد * كه غير از سايه ما را در قفا نيست بيا اى دل ، تو با ما همدلى كن * كه غير از ما كسى در فكر ما نيست پيام محبّت در هر دلى نهال محبّت نشاندنيست * بذر اميد در همه فصلى فشاندنيست دانى ز چيست بارش باران به روى خاك * يعنى غبار سينه به اشكى نشاندنيست دل مىشود اسير نگاهى ، تبسّمى * اين آهوى رميده ز هر سو كشاندنيست اين كودك يتيم كه شبگرد كوچههاست * در دامن محبّت مادر نشاندنيست آن مرغ قاصدى كه رساند پيام كو ؟ * بر هر دلى پيام محبّت رساندنيست آنجا كه زير بالوپر مرغ عاشق است * مرغى كه از تبار كلاغ است راندنيست « خادم » رسيد موسم دمسردى خزان * كز شاخ عمر برگ جوانى تكاندنيست آبشاران شراره لبريز لبريز است قلبم از شراره * از آسمان چشم من ريزد ستاره پيوسته مىريزد ز چشم خون فشانم * در دامن شب ، آبشاران شراره دل در هوايت مىتپد آنسان كه گويى * ماه است پنهان پشت ابر پارهپاره گلهاى باغ فكر من بوى تو دارد * اى كاش مىديدم تو را امشب دوباره