سيد محمد باقر برقعى

274

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چرا درد غم بايد و رنج هستى * كمى عقل بايد كه اين خود كمى نيست لب جويبارى بر كشتزارى * به جايى كه جز صحبت همدمى نيست به كام دل و شادمانى نشينيد * كه خوش زيستن كار هر آدمى نيست لعبت شيراز قرار وصل قرين است عمر صبر و قرار * قرار و صبر مرا بين چه مىكند اعجاز به سخت جانى خويشم چنين اميد نبود * هنوز بر سر كوى توام بسوز و گداز صبا چو بگذرى از كوى ماه انوارم * بگو به شكوه بدان طرفه لعبت شيراز كه سالهاست بدين رهگذر مقام منست * بدين اميد كه روزى از اين ره آئى باز وليك عاقبت كار بود نامحمود * كه رفت دولت عمرم به باد زلف اياز ز چرخ شعبده‌بازم برفت عزت و جاه * كه دزد عزت و جاهست چرخ شعبده‌باز بهشت پنهان پيرانه سرم در گرو قلب جوان است * با زن نگهى در پى آن سرو روان است چون جان به برش گيرم آسان ندهم جان * بر عظم رميم من اگر تاب‌وتوان است گر عشق نباشد همه عالم به چه ارزد * اين جوهر عشق است كه در روح جهان است درديست غم عشق كه بىدرد نداند * اين درد مرا قوت دل راحت جان است اسكندر اگر رفت به ظلمات چه حاصل * لعل لب تو چشمه‌ى آن حيوان است در سينهء تو شكر و شير است نهفته * اين باغ بهشت است كه از ديده نهان است مناجات اى آنكه در سپهر برين جا گرفته‌اى * در ذرّه‌ى دلم ز چه مأوا گرفته‌اى حمد و ثناى تو نكنم پيش ديگران * تا كس نگويد از سخنم پا گرفته‌اى عقل ضعيف من چه نهد پيش پاى دل * جان مىرود تو راه به دل‌ها گرفته‌اى