سيد محمد باقر برقعى
275
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در حيرتم ز عقل ، چنين گوهر نفيس * تشخيص حق را زچهرو وا گرفتهاى دردا نمىرسد ز فرخناى آسمان * پاسخ بُد آنچه از من تنها گرفتهاى امروز از آن بداد دل من نمىرسى * چون نقد را به نسيهى فردا گرفتهاى جاى من نحيف در اين بيكران كجاست * تنها توئى كه در همه جا جا گرفتهاى پايبند قفس هواى عشق تو هرگز ز دل برون نرود * تو مىروى ز دلم خون بگو كه چون نرود صداى تيشهى فرهاد و خنده شيرين * رود گر از دل خسرو ز بيستون نرود دل شكسته ما را به بوسه مرهم نه * شفقتى به نما تاز ديده خون نرود برون نمىرود از بخت واژگون جانم * كه آب شيشه ز سر شيشه واژگون نرود ز صيد من چه تفاوت تو را كه همچو توئى * پى شكار چنين صعوهء زبون نرود به « ديلمقانى » اگر رخصتى بفرمائى * از اين قفس كه برون افكنى برون نرود به همسرم فرنگيس دلبستگى صبح روشن : ز افق گرد طلا * بر سر دختر شب مىپاشيد رنگ شنگرف تن تازهعروس * گشت در آيينهء صبح پديد هر شعاعى كه ز خورشيد رسيد * پنجانگشت سحر در آن بود از سر دختر شب * تاج الماس ستاره مىچيد قند مىسايند :