سيد محمد باقر برقعى
221
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
از تو باغِ شعر اين سامان به موج گُل نشست * اى سترگ انديشه ، استاد سخنگستر ، وفا خورده آب از چشمهسار طبع صائب كلك تو * كاينچنين چنين رنگين ز مضمون كردهاى دفتر ، وفا آتشى فردا برانگيزم ز خورشيد غزل * حاليا ، آن شعلهام در زير خاكستر ، وفا كيستى تو ؟ مطلعِ آغاز ديوانِ شرف * شاعر آزادهام ، سردار عصيانگر ، وفا سعدىِ شيرين كلام شعر ناب پارسى * بُرّشِ تيغ زبان را چشمهء جوهر وفا ياد ياران كن ، خدا را با غزل آواز خوش * كُشت ما را حسرت ديدار يكديگر ، وفا ابر بغضآلودهام امشب ز باران تا سحر * آستين دارم به ياد تو به چشم تر ، وفا ياد صائب از غزل تا طبع خود را گُل فشان آوردهام * موج گُل بر شاخسارانِ خزان آوردهام شُستهام در چشمهسار ماه نازك تاب من * واژهام را ، تا لطافت در بيان آوردهام شاخههاى فكرم از مُرغان مضمونها پُر است * از ديارِ تازگىها ارمغان آوردهام آفتابم عرصه بر پرواز من تنگ آمدهست * بال بيرون از حُبابِ آسمان آوردهام شب هواى كوچه باغ خاطرم بارانى است * ياد ياران را به دلتنگى فغان آوردهام در خزان فوّارهء سبز درختان بسته است * سر به زير بالِ ماتم نُوحهخوان آوردهام غنچهاى از شاخهء ذوقى نچيده طبع من * از خيالم گُل ز باغ پرنيان آوردهام مىچكد از شعر بوى كهنگىِ لفظ و من * از نسيمِ تازه مضمون در ميان آوردهام سيب سُرخ واژههامان لك زده از ابتذال * در خزان ، باغِ سخن فرياد از آن آوردهام ياد « صائب » ياد و ، آن نازكخيالىها كه من * باغِ طبعم راز شعرش گُلفشان آوردهام با تمام نازكانديشى ادراكم ، عبث * زيره از كرمان به شهرِ شاعران آوردهام آيينه من عاشقِ مستِ مستِ مستت بودم * چون سايه به خاك ، پاىبستت بودم تا سير تو در من نگرى من در تو * اى كاش كه آيينهء دستت بودم