سيد محمد باقر برقعى
213
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ركن عشق دل بيا در خلوت حق بر سر ملك نجف * پاى زن بر كوى وحدت مستِ « لا » شو لا تخف گرد كويش پاىكوبان طوف بيت حقّ نما * كن سماعى بر سر زلفش ، دلا با چنگ و دف كعبهء عشّاق حقّ باشد سر كوى علىّ * بلكه از كعبه هزاران مرتبه دارد شرف سالكان كوى او ، حجّاج بيت اللّه عشق * در رهش احرام خونين بر تن و سرها به كف كعبه گر باشد صدف ، درّش علىّ حيدر است * طوف گوهر چون كنى فارغ شدستى از صدف ركن عشق حقّ على باشد امير المؤمنين * از ازل شد زمزم لعلش جهانى را هدف لعل او اعجاز عشق و هستى كون و مكان * برتر از عيسى و موسى هست آن نيكوسلف خاك پايش سرمهء چشمان درويشان حقّ * پير عشقش باديهپيما شدستى هر طرف تضمين غزل ابو القاسم لاهوتى « بيا ايثار و همّت بين ، حديث دلبرى بنگر * رون خاك و خون ، چشم گل پيغمبرى بنگر به خون آغشته ماهى را به چرخ چنبرى بنگر * بيا در كربلا ، محشر ببين ، كينگسترى بنگر نظر كن در حريم كبريا ، غارتگرى بنگر » * بيا بر چارسوى عشق حق در عالم امكان سر بازار هستى بين متاع گلشن انسان * دُر اين چارسو را شد خريدارش سر جانان « فروشنده حسين و جنس هستى ، مشترى يزدان * بيا كالا ببين ، بائع نگه كن ، مشترى بنگر » بهسوى قتلگه چون شد علىّ ، پور برومندش * خدا را شاهد آوردى بر آن يكدانه دلبندش چنين هجرى به و اللّه ، نديده كس به مانندش * « به فكر خير امّت بود ، وقت مرگ فرزندش سپهسالارى لشكر ببين و رهبرى بنگر » * سكينه با عمو گفتا برايم آب ، مىآور عمو جانم ! عطش آتش زدى بر سينهء اصغر * تو باشى و حرم بىآب باشد زادهء صفدر ! ز بىآبى به وقت مرگ هم عبّاس نامآور * خجل بود از سكينه ، يادگار حيدرى بنگر » نثار عشق بنمودى علمدار صف عزّت * يمين مهربانش را كنار چشمهء عبرت