سيد محمد باقر برقعى

178

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

غربت شود وطن ، چو عزيزان سفر كنند * يا ربّ كسى مباد چو من در وطن غريب ياد وطن تو بودى و من بىتو مانده‌ام * در شهر و در ولايت و در انجمن غريب گيرم هزار صورت شيرين برآورد * در بيستون چرا نبود كوه‌كن غريب رفتند بلبلان و گل از بوستان بريخت * من مانده‌ام به باغ چو زاغ و زغن غريب هر يوسفى ز من به ديارى سفر گزيد * من مانده‌ام به گوشهء بيت الحزن غريب آن دل كه بود با همه دل آشنا كنون * با هر غم آشنا شد و با خويشتن غريب ياد از برادران غريب از وطن كنم * يا آنكه ماند در وطنش جان ز تن غريب اى كاش پيرهن به تن من كفن شدى * تا پيكرش نديدمى اندر كفن غريب در بزم من غريب بود عيش و خرّمى * چونان كه غم به خدمت مير ز من غريب در وصف زلزله 1264 قمرى شيراز چكامه « 1 » دريغ از اين ديار و خانه‌هاى او * كه سر به سر خراب شد بناى او به يك‌دو دم ز اضطراب بومهن * چو خاك پست شد همه سراى او نه خانه ماند و نه اساس خانه‌ها * نه باره ماند و نه حصارهاى او ولايتى كه شهرها از او خجل * كنون خجل بود ز روستاى او نه مسجدى به‌جا و نه طاق مسجدى * نه شيخ باريا ، نه بورياى او چه مايه فيل پاىهاى مرتفع * كه نيست بر زمين نشان پاى او دريغ و صد هزار حيف ! از اين بلد * از آن هواى او و آن صفاى او دريغ ! بلبلان نغمه سنج او * دريغ ! قمريان خوش‌اداى او به غير سنگ نيست بر زمين او * به غير خاك نيست در هواى او مگر كه بوم خواست از خدا * كه زود مستجاب شد دعاى او

--> ( 1 ) - اين قصيده را به اقتضاى قصيدهء منوچهرى دامغانى سروده است .