سيد محمد باقر برقعى

179

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

هوا درست شد مركز زمين * ز بس ستاده خاك در فضاى او زمين و آسمان دو سنگ آسيا * و ما چو دانه‌هاى آسياى او چه مايه مرد خفته در خرابه‌ها * لحاف سقف و خاك ، متّكاى او چه دست‌ها كه بُد كليد گنج‌ها * كه اندر او نماند ، جز عصاى او زمين زده هزار مرد و زن فزون * بخورد و سدّ نگشت اشتهاى او تهى شكم بُد و شكافت اين‌چنين * پناه بر خدا ! از امتلاى او به شهر خويش هركسى غريب شد * ز بس بمرد خويش و اقرباى او نه كو خدا به خانه و نه بانويى * كه گيرد او عزاى كدخداى او تنى نه كز سرا تنش برون برد * كسى كه صد غلام در سراى او نه حفره‌اى كه از زمين گشاده شد * هزار خون همىشد از براى او به زير خفت مرد و بر فراز وى * دو پشته اقربا و اوصياى او ز حرص گور و اضطراب زلزله * يكى برفت و صد تن از قفاى او چه زلزله كه كوه پاره پاره شد * ز اضطراب او و از صلاى او رسيد همچو خسروان و شهر را * گرفت بانگ كوس و كرّناى او نداى الرّحيل داد و هيچ‌كس * نماند تا كه بشنود نداى او رهى دگر گرفته بود و جرم او * دويد پيش و گشت رهنماى او رسيد و سيزده هزار مرد و زن * به زير خاك شد به پيشواى او سيه دورويه بود و كوچه تنگ‌ها * نبود راه رفتن از براى او به ريشه‌ها زدند نوك تيشه‌ها * يساولان شوم پرجفاى او نعوذ باللّه از قضاى ايزدى * كجا توان گريخت از قضاى او نمىتوان خروج از زمين او * نمىتوان عروج بر سماى او تمام بنده‌ايم و هرچه مىكند * رضاى ماست « جمله در رضاى او » كند هزار شهر پست و ذرّه‌اى * نمىرسد به كاخ كبرياى او