سيد محمد باقر برقعى

156

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از حيا چهرهء گلگون برافروخته‌اش * خوى به چهره فكند گر نظر از بام كنم پرحيا نرگس مخمور و رخ سادهء او * صيد دل كرده ز من خدمتش انجام كنم خنده و گريهء او لطف و صفايى دارد * من به هر حالت او روز خوشى شام كنم مقصد و كعبهء آمال من آن حوروش است * همچو حاجى به رهش جامهء احرام كنم خاطرهء يك زن جوان با كاروان غصّه و غم ، بانويى جوان * با خاطرى فسرده و دل‌خسته شد روان در سر هزار آرزو و دل پر از اميد * سينه ز كينه خالى و دل شوخ و مهربان با روى چون گل تازه‌شكفته در سحر * با زلف عنبرين و پر از مشك و زعفران با غنچهء لب شيرين‌تر از عسل * با نرگسى شكفته‌تر از چشم آهوان با ابروى كمانى و مژگان چون خدنگ * با غمزه‌هاى چشم سياه و بلاى جان با قد همچو سرو و رخى تازه چون بهار * با روى و موى پريشان چو دلبران شد هم عنان باد صبا ، دختر جوان * بسته هزار دل به يكى تار گيسوان شد از ديار خويش و ره عشق مىسپرد * با همسر جوان خودش بود هم عنان بااين‌همه كرشمه و ناز و فريب و رنگ * افسرده بود خاطر و دردش به دل نهان از آنكه بود همره آن شوخ در سفر * يارى رقيب و خار ره جمع كاروان شيطان صفت به وسوسه و مكر و ملعنت * برهم زدى ميانهء زن و آن شوهر جوان آن شوى مهربان كه به گل دل سپرده بود * رنجيدى از گل و آتش زدى به جان لبخند تلخ رقيب ، آن‌چنان اثر * كردى كه تير بگذرد از چلّهء كمان گرچه رقيب بين دو دلداده زد به هم * گل صبر كرد و نكردى ز دل فغان صبرش ثمر بداد ، رقيب از سرش برفت * شوى جوان دوباره پشيمان شد از گمان رفت آن رقيب و فتنه از آن خانهء نيز رفت * بار دگر شدى آن خانه گلشن رضوان گل آرميد و ز نو رنگ و بو گرفت * يارش درآمد و آمد ز نو سر پيمان گر فتنه‌جو نباشد و نمّام در جهان * خلد برين شود اين گيتى كهن ايوان