سيد محمد باقر برقعى

125

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اگرچه سايهء ابرى و شبنم سحرم * دلم خوش است كه يك‌چند سرپناه منى به ساحل تو مىآيم ، چو قطره بر سر موج * ورم به سنگ برانى ، گريزگاه منى در اين بيابان ، كز چارسو پريشانى است * سوادِ واحهء آرامشى به راه منى مرا به گريه مستانه عيب‌ها كردند * فداى روى تو ، اى غم ! كه عذرخواه منى در اين شرار ستم بىگناه مىسوزم * خداى من ! تو كز آن دورها گواه منى اميد دراز اگرچه بر سر بامت ، شكست شهپر من * دلم به‌سوى تو پر مىكشد ، كبوتر من دلم به پاكى آيينه‌وش‌ترين درياست * چرا ، چو موج ، گريزى ز دامن تر من ؟ چو قطره ، دست نشويم ز موج دريايت * اگرچه سنگ زند ساحل تو بر سر من تو نازبالش موجى به سينه دريا * من آبشارم و سنگ است و صخره بستر من مباد آنكه به اشكى پريشد اين ديدار * كه خوش نشسته خيال تو در برابر من به خواب سير ببينم مگر تو را ، كه چو موج * زند خيال تو از چشم چشمه‌آور من نخست آرزويم چيست ؟ رستن از غم تو * نرستن از غم تو آرزوى ديگر من به واحه‌اى نبرم ره در اين كوير ، كه آب * هم از سراب خورد چشم زودباور من چو خار ، سوختم از تشنگى و سايهء تو * نريخت بر سر من ، سرو سايه‌پرور من چو رود ، خانه به دوشم در اين اميد دراز * كه گيسوى تو شود بيد سايه‌گستر من حرير دريا ! درياب زخم‌هاى مرا * كه رود بودم و از سنگ بود بستر من داروى غم من چو جام باده ، بلاى منى و همدم من * غم منى و همانا كه داروى غم من جوان چو بودم ، اين عالم از تو خالى بود * كنون كه پير شدم ، آمدى به عالم من مرا چه كار به كار حقيقت است و مجاز ؟ * كه از تو طرفه بهشتى بود جهنم من فتاده است چو ابرم بسى گره در كار * گره‌گشاى من اين گريهء دمادم من