سيد محمد باقر برقعى

126

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

لب تو نازم ، برچين به بوسه اشك مرا * به لاله برگ تو افشان خوش است شبنم من به خاك خويش دلى داشتم بهار آئين * ز آب غربت ، پژمرد جان خرّم من به خاك غربتم آن چشمه‌سار سر در خويش * كه بيخ هيچ گياهى ننوشد از غم من مگر به بوى تو يابم رهى به گلشن عشق * كه كُند كرد لجنزار قهر و كين شم من رميدم از همگان ، بس‌كه از رهم بردند * مگر توام به ره آرى ، غزال خوش‌رم من سخن ز داغ هزاران هزار سرو سهى است * يكى دوتا نبود - اى يگانه - ماتم من هزار زخم گدازان كين به دل دارم * طبيب عشق فراهم كناد مرهم من به دى شكفته بهارم كه نابهنگامم * همين تو پيشرس آلاله بر خور از دم من چتر امان آمده‌اى كه بوى تو سايهء جان بگسترد * زلف تو باز بر سرم چتر امان بگسترد طرّه به ناز برفشان تا شب پير بگذرد * لب بگشا به خنده ، تا صبح جوان بگسترد پرتو نوشخنده‌اى بر دل من فكنده‌اى * تا سحر دمنده‌اى بال‌زنان بگسترد روشنم از تو ، روشنم ، شعله به شب مىافكنم * تا كه هزار كهكشان شعله‌فشان بگسترد نيمهء روشن زمين جان من است در همين * دم ، كه نگاه مهر تو بال بر آن بگسترد رخ منما به ديگران ، ور نه ، شبى چو غم گران * روى جهانم از كران تا به كران بگسترد به منوچهر آتشى پيشگفتار بر غنچه‌اى كه پژمرد ، در حسرت شكفتن * بگذشت آنچه بر مادر آرزوى گفتن اى غنچه‌هاى توفان بر شاخ خون شكوفان * در باغ دل ، پسِ پشت با روى نهفتن بر شاخ خون شكوفان ؟ نه ! غنچه‌هاى توفان * اى پژمرندگان در ، وز حسرت شكفتن گيرم كه ريخت بارو ، كو پُر شد از هياهو * كو گوش رهروى كو آمادهء شنفتن ؟ اين صخره‌هاى ساحل موجا ، گرند و نتوان * شان سنگ‌پردهء گوش با متهء تو سفتن