سيد محمد باقر برقعى
51
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
هر سوى نظر كردم ، هر كوى گذر كردم * خاكستر و خون ديدم ، ويرانه به ويرانه افتاده سرى سويى ، گلگون شده گيسويى * ديگر نبود دستى ، تا موى كند شانه تا سر به بدن باشد ، اين جامه كفن باشد * فرياد اباذرها ، ره بسته به بيگانه لبخند سرورى كو ؟ سرمستى و شورى كو ؟ * هر كوزه نگون گشته ، هم ريخته پيمانه آتش شده در خرمن ، واى من و واى من ! * از خانه نشان دارد ، خاكستر كاشانه اى واى كه يارانم ! گلهاى بهارانم * رفتند از اين خانه ، رفتند غريبانه حزن بيكران غروب بود و افق حرفهاى گلگون داشت * ز تير فاجعه ، زينب دلى پر از خون داشت غروب بود و غريبانه خيمهها مىسوخت * كرانه ، چشم بدان حزن بىكران مىدوخت نسيم ، گيسوى خون را دمى تكان مىداد * به اين بهانه ، گل زخم را نشان مىداد دل شكستهء زينب ، شكستهتر مىگشت * چو چشم طفل به سوداى آب ، تر مىگشت فتاده بود ز اوج فلك ، ستارهء عشق * شكسته بود به يك گوشه ، گاهوارهء عشق ستاده اسب و ، شكوه سوار را كم داشت * افق به سوگ شقايق لباس ماتم داشت در آن غروب كه آيات عشق شد تفسير * در آن ديار كه رؤياى اشك شد تعبير : حماسه بود كه از بطن خاك و خون مىرست * سرشك بود كه زخم ستاره را مىشست به روى دست و سر و پاى ، باره مىراندند * هزارباره به نعش ستاره مىراندند نبود دست كه گيرد ستاره در آغوش * ميان تير ، تن پاره پاره در آغوش نبود دست كه بيرون ز زخم آرد تير * به خيمه آب رساند ، اگر گذارد تير ! سوار آب چو پرواز را تجسّم كرد * چه صادقانه بدان زخمها تبسّم كرد ز خون لاله تمام كرانه رنگين بود * خميده بود افق بسكه داغ سنگين بود هزار زخم به غيرت چو چشم ، وا ماندهست * كه عشق ، بىسر و دست و كفن رها ماندهست فراز با همه قامت ، فرود آمده بود * قيام ، حمدكنان در سجود آمده بود صداى سوگ ز محمل به آسمان مىرفت * دراىِ مرثيهخوان بود و كاروان مىرفت !