سيد محمد باقر برقعى

40

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

پيام سحر عطش شب‌زدگان در تب جام سحر است * پيك مهتاب روان تا به سلام سحر است كورسويى ز فلق نيست در اين ظلمت شب * تيغ خورشيد نهان تا به نيام سحر است نور امّيد تتق چون كشد از كام افق * شوق آهنگ رهايى ز پيام سحر است شكوهء پنجره‌ها از نفس پرغم شب * منتظر بر نفس و نور كلام سحر است تركش نور شهاب از دل ظلمانى شب * برق تيغى است نشانى ز قيام سحر است تيغهء مه كه فرو رفته به تن‌پوش شب است * پيك يادآور هر صبح و پيام سحر است منشين « بيدل » غم‌ديده به تاريكى شب * خيز و بين ديو شبانگاه كه رام سحر است مقام عشق چه فرق نام و بدنامى چو بر عشقت بود پندار * كه بس سرها ز حلّا جان به دست عشق شد بردار مكن حيرت چو بشنيدى ز رمز و راز مشتاقى * كه ابراهيم ، خندان مىرود در آتش اغيار مقام عشق را عاقل نه مىداند نه مىفهمد * كه بس فرق است بين خفتگان با مردم بيدار رموز عشق را بايد بياموزى ز پروانه * ره سرگشتگى را نيز بايد جُست از پرگار خدا را محتسب ره را مبند بر بيدلان امشب * كه نبود در همه عالم به‌جز سوته‌دلان هشيار تهى از غم نمىگردد دل عاشق ، مگر آن دم * كه از جام ولاى دوست گردد سربه‌سر سرشار به نامحرم نمىگويند اسرار محبّت را * نبازد تا كه سر عاشق نگردد لايق اسرار اگر آتش ز قانون مروّت نكته‌اى خواند * سياوش را نسوزاند كه دشمن را بسازد كار سمندوار گر « بيدل » در آتش افكنى خود را * نخواهى سوخت گر باشد تو را در دل غم دلدار سپيده بازهم از نو سحر شد ، از افق سرزد سپيده * از شعاع ظلمت افكن ، دامنِ ظلمت دريده پر ز انوارِ رهايى ، دامنِ پاكِ سحر شد * آفتاب عشق ، گويى ، در افق ، خوش آرميده لشكر خورشيد كم‌كم راه گردون را كند طىّ * نيزهء زرّين ز هر سو ، بر تن ظلمت خليده