سيد محمد باقر برقعى

41

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ديو شب ، درمانده ، هر سو مىكشاند لاشهء خود * ماه گردون رو به مغرب ، رنگش از سيما پريده دست خورشيد سحرگه همچو گلچين اختران را * همچو گل‌هاى بهار از گلشن افلاك چيده شام ظلمت رفت و گم شد ، لشكر خورشيد آمد * از زمان ، كو چيده ظلمت ، صبح آزادى رسيده در كلام شعر « بيدل » نيست جز نور رهايى * از دل هر واژه ، گويى ، اخترى تابان دميده شوق است مرا به تو رسيدن دل تا به كى از غمت تپيدن * از خار ، حديث گل شنيدن بر اسب خيال در بهاران * بر زورق ابر ، آرميدن با ياد تو در سرابى از يأس * جز مرگِ اميد را نديدن من مرغ اسير دل غمينم * بشكسته مرا پرِ پريدن اى مايهء سوز و ساز عشقم * دل را نتوان ز تو بريدن چون قطرهء بىنشان ز دريا * شوق است مرا به تو رسيدن عشق و پرواز اى دل ز روزگاران درس رهايى آموز * از خويش و جمله هستى رمز جدايى آموز پرواز كن ، پرواز ! بر اين قفس مپرواز * پروانگى نباشد جز رمز عشق و پرواز پرواز كن ، برون آى ! از پيلهء اسارت * پرواز كن نزيبد بر تو چنين حقارت لوليدن عبث را چون كرم‌ها رها كن * اوج عقاب بنگر ، پرواز ما سوا كن از پيلهء غرور و وز اين همه منم‌ها * وز حرص و آز بگذر ، در ره بنه قدم‌ها پرواز كن ، برون آى ! از تارهاى پستى * بسپار دل به عشق و آواى شور و مستى سر خيل عاشقانى ! اينجا نزيبدت جاى * تا چند كرم بودن ! پروانه شو برون آى نواى اميد طنين بال پرستو نواى امّيد است * صفاى دشت سپيده نشان خورشيد است