سيد محمد باقر برقعى
30
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كرد با چشمش اگر آهوى چين همچشميى * بىگمان نيست خرد مردم صحرايى را * * * شد گوشهنشين خال تو در كنج لب آرى * كار همه دل سوختگان گوشهنشينى است * * * مى همىخوانند لعلت را و من در حيرتم * زان كه مى تلخ است و شيرينتر لبت از شكر است * * * معلّما سخن از عشق گو كه مرغ دلم * طفيل سورهء يوسف بخواند قرآن را * * * ما راز شب وصل چه حاصل كه تو از ناز * تا بند قبا باز كنى صبح دميده است * * * به دست ساقى دور ، آن حباب شيشه را مانم * به هركس باده پيمايد دل من آب مىگردد * * * دوش گفتى مىكنم با تيغ ابرويت هلاك * خونم آن شمشير ابرو گر بريزد باك نيست * * * در دهر بسته شد درِ شادى به روى ما * تا كرد خو به عشق دل دردجوى ما * * * با آنكه عمرهاست كه از ديدنش گذشت * رنگى كه رفته بود نيامد به روى ما * * * تا عيان گشت به چشم ابروى چون ماهِ نواش * عشق چون ماه نو انگشتنما ساخت مرا * * * به خود مپيچ گرت طرّهاى پريشان نيست * كه عارض تو بهشت است و جاى شيطان نيست * * * به اشارت كشد ابروى تو دل را سوى خويش * چشم بد دور ! كه هم قبله و هم قبله نماست