سيد محمد باقر برقعى

31

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گفتم كه كنم سنگ‌دلى پيشه چو پولاد * سرپنجهء سيمين تو پولادشكن شد * * * اى كه گفتى دل گم‌كرده ز زلفم بستان * ما دل خود نشناسيم ز بسيارى دل * * * رفته از كفر دو چشمت دل و دينم از كف * يك مسلمانم و در دست دو كافر چه كنم * * * گفتمش دل به غمت دادم و ننمودم سود * گفت اين بس‌كه بخوانند تو را « بيدل » من * * * از آنِ من ملالى تا در دلت نيايد * بس خوشدلم كه از ضعف قادر نىام به آهى * * * زلف و خال تو ز بس در نظر مرغ دل است * هر طرف مىنگرد دام بود يا دانه * * * ز مُلكِ بيخودىام نيست ميل كشور ديگر * فداى چشم تو ساقى بيار ساغر ديگر