سيد محمد باقر برقعى

29

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مرا از هجر خود بىصبر و سامان كردى و رفتى * سيه‌روزم چو آن زلف پريشان كردى و رفتى همانا نعمت وصل تو را شكرى نگفتم من * كه مهجورم پى پاداش كفران كردى و رفتى * * * نيست فارغ يك‌دم از تيمار زلف خويشتن * خود سليمان است و دايم اهرمن مىپرورد * * * قدر بلبل را چمن پيرا نمىداند چه سود * ور بايستى ز چوب گُل ، قفس باشد مرا * * * حكيم ، نقطهء موهوم كرده نام دهانت * سخن بگوى كه آگه شود ز راز نهانت چو ماهِ نو همه‌كس مىنمايدم كه به هجران * هلالم از تن و تن شد نشان ز موى ميانت * * * بيا جانا كه از تو دورم امشب * ببين كز وصل تو مهجورم امشب بيا كز ياد شيرين خندهء تو * روان گرديده اشك شورم امشب * * * كالاى ما عزيز بود هركجا كه هست * جان در تن متاع سخن مىكنيم ما * * * پروانه‌وار سوى تو اى طفل تندخو * مرغ دلم به بال محبّت پريده است * * * باد صبا چو قصّهء مرگم نمود فاش * در بر سياه كرد و برآشفت موى تو پيمانهء حيات مرا گر اجل شكست * ايمن ز سنگ حادثه بادا سبوى تو * * * اى دوست ز تأثير لب باده‌فروشت * بس زاهد صدساله كه در شَرب مدام است * * * زلف را بر رخ پريشان كرده‌اى * كفر را همراز ايمان كرده‌اى