سيد محمد باقر برقعى
26
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در قُلزم عطات ، حباب آسمان و عرش * از مطبخ سخات ، شرر ماه و آفتاب گردون سبز باغ جلال تو و در او * هستند در شمار شمر ماه و آفتاب در ماتم تو تا به قيامت چو آسمان * جارى كنند خون ز بصر ماه و آفتاب سوخته جان با اين كه غير كينه در آبوگل تو نيست * نشنيدهام دلى كه به جان مايلِ تو نيست از اشك من به كوى تو در گل بود رقيب * از او بدار دست كه پا در گِل تو نيست هم در درون جانى و هم در درون دل * جايى نيافتم كه در او منزل تو نيست دشمن عزيز و خار كنى دوست را ، مگر * يكذرّه مهر ، ماه من اندر گل تو نيست گفتم كه : جان دهم به شكر خندهء تو ليك * دانم كه اين بضاعت كم ، قابل تو نيست تو خود چه صيدافكنى اى تُركِ ماهرو * كارواحِ قدس را شَرفِ بسمل تو نيست دل بُردى و از آن سر كو راندىام مگر * اين بىنواى سوخته جان « بيدل » تو نيست چكامه گر شتابان ز بَرَم آن مه تابان گذرد * ماه من عمر عزيز است و شتابان گذرد صبح ، خورشيد شود گرم نگه بر لب بام * بلكه در بام سرا آن مه تابان گذرد ماه هر شام نهد روى به خاك كويش * شايد او را به سر آن اختر رخشان گذرد سرو ، گردن كشد از هر طرف باغ به شوق * مگر ازيكطرف آن سرو خرامان گذرد شمع ، پروانه شود پيش چراغ رويش * گر شب آن ماه دبستان به شبستان گذرد ماه ، سوراخ به سوراخ گريزد از شرم * ماه خورشيد رُخم شب چو در ايوان گذرد اى دُر يكتا ، بىلعل تو از چشمهء چشم * هر زمانم گهر اشك به دامان گذرد هر دلى كز تو خورد زخم ، ز مرهم برمد * هر تنى كز تو كشد درد ، ز درمان گذرد دل چو موى از خم زلف تو به خود پيچان است * چه كند دمبهدم اندر دم شعبان گذرد خضرسان دل نكنم ز آب حيات لب تو * آرى از آب محال است كه عطشان گذرد