سيد محمد باقر برقعى

27

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تشنه جز شاه شهيدان نگذشته است از آب * كه تواند به‌جز او تشنه‌لب از جان گذرد آن مهين بنده واجب كه به رتبت بر عقل * چون نكو بنگرى از نسبت امكان گذرد بينش كور ز رايش به خور افزايد نور * حشمت مور به خاكش ز سليمان گذرد ذرّه‌سان چرخ زمان هر شب و روزى خورشيد * بهر طوف حرمش ، افتان‌خيزان ، گذرد اثر تلخى و شوريش نماند در آب * نام شيرينش اگر بر لب عمّان گذرد غزل بلند از رشك نام او نكنم بر زبان بلند * ترسم كه رفته رفته شود در جهان بلند بىطاقتى به كوچهء رسوايىام كشيد * ترسم كه راز دوست شود ناگهان بلند بلبل به گل نمايدم و گل به عندليب * گرديده تا فغان من از گلستان بلند مژگان به هم زدى صف محشر كشيده شد * قدّت به جلوه بود و شد آخر زمان بلند كوتاه كرده است خلايق ز خواب خوش * هر شب شود ز هجر مرا بس فغان بلند چون رخصتم به گردش گلشن نمىدهى * ديوار باغ را مكن اى باغبان بلند « بيدل » ز جان كند هدف تير سينه را * در كشتنش كنى چو تو تير و كمان بلند آغوش حيا از نزاكت رُخِ آن شوخ به ديدن نرسد * گلش ازبس‌كه لطيف است به چيدن نرسد پرورش يافته ازبس‌كه در آغوش حيا * عرق از تاب جمالش به چكيدن نرسد مىروم در حرم وصل ، ولى مىترسم * شرم مانع شود و ديده به ديدن نرسد هست جان‌هاى گراميش پى و مىدانم * زان سبب تير نگاهش به خريدن نرسد جامه زد چاك گل و پيش نگاهش پامال * دست بيچاره به‌جز جامه دريدن نرسد نرسد وصل ، تو را ، تا به رهش سر بدهى * بَر ، نبيند برِ تاك ار به بريدن نرسد « بيدلا » شد دل من كشتهء آن زلف چرا ؟ * مارِ ببريده سرى را چو گزيدن نرسد