سيد محمد باقر برقعى

73

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

يك‌لحظه بىگوش بسى نغمهء جانسوز شنيديم * بىچشم بسى صورت جانانه بديديم بىپا و قدم در ره او راه سپرديم * بىكام و دهن بادهء توحيد چشيديم دستار صلاح و ورع و زهد نهاديم * زنّار غرور و هوس و آز بريديم در كوى فنا ما و من و او و تويى نيست * آنى نتوان گفت ، كه رفتيم و رسيديم اوّل همه شد مرغ روان بال به كويش * بىبال سپس در حرم دوست پريديم تا برف نشد آب نپيوست به بالا * بالا نرسيديم چو از خود نرهيديم زخمى به نماند آنكه در اين راه بخورديم * رنجى كه نه از دست رقيبان نكشيديم يك‌عمر ره وصل تو جستيم و به يك‌دم * حالى شد و يك‌لحظه خود از خود ببريديم يك‌لحظه كه خود حاصل يك‌عمر نهصد قرن * نه قرن كه از سال و مه و روز خريديم پرچم عشق اى آنكه آرزوى عمر جاودانه تو راست * به كوى عشق گذر كن كه زندگى آنجاست هواى خويش برون ار ز سر كنى بينى * كه زندگى همه سر تا به پاى باد هواست جهان تو و تو جهانى اگر نمىبينى * ببين به مردمك ديده‌ات همه دنياست خداى را دمى ار همنشين دل گردى * دگر دمى نتوانى ز صحبتش برخاست به بحر سينه به كشتى شوق كن سفرى * كه هر قدم صدف و درّ و لؤلؤ لالاست سعادتى كه طلب مىكنى نمىيابى * كه آن به عالم مستى و عشق و رنج و عناست هزار پرچم افكار فلسفى خوابيد * مگر كه پرچم عشق و جنون كه آن برپاست سرى كه سرورى از خاكسارى تو بيافت * نعيم هر دوجهان نزد او چو گرد و هباست چنان به دام تو خو كرد آهوى دل من * دگر نه در پى آزادى و سر صحراست