سيد محمد باقر برقعى

70

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اى همه بيگانگى ، آيا ز خود پرسيده‌اى * كاين پريشان آشناى آرزومندت كجاست ؟ « آرمان » جز غم نبينى از گذشت روزگار * خاطر شاد و دل همواره خرسندت كجاست ؟ صحبت خوبان بامدادان چو كشد باد صبا دامن گل * بلبل از رشك زند چاك به پيراهن گل ابر باريده و شب رفته و از لطف هوا * ژاله آويخته چون گوهرى از گردن گل عقدهء غم به شكر خنده‌ام از دل بگشاى * كه شود باز دل‌تنگ ز خنديدن گل اشك چشمان هزار است تو گويى شبنم * كه سحرگاه فروريخته بر دامن گل من از آن دست بر اندام تو هرگز نزنم * كه شود رنجه به انگشت نوازش تن گل تا به يغما نرود كوكبهء فرّ بهار * كاش از ره نرسد فصل خزان دشمن گل وقت آن شد كه ميان چمن از بادهء وصل * مست گرديم و درافتيم به پيرامن گل ارمغان كس نبرد گل به‌سوى گلشن و من * شده‌ام پيش تو شرمنده ز آوردن گل آتشين چهره برافروز و به گلزار خرام * تا دگر باغ نتازد به رخ روشن گل دولت صحبت خوبان گذران است چو باد * « آرمان » كام دلى گير از آن خرمن گل اندوه عالم بىتو در دنياى من غم بر سر غم مىنشيند * بر دل افسرده‌ام اندوه عالم مىنشيند از دو چشم بىفروغم موج شادى مىگريزد * در نگاه دردبارم رنگ ماتم مىنشيند من ز خاطر برده‌ام شور و نشاط زندگى را * شادى از يادش رود هركس كه باغم مىنشيند گرد بادى خانه بر دوشم ، ز آرامم چه پرسى * كى پريشان چون منى دامن فراهم مىنشيند خاطرات روزگار رفته از ياد جوانى * در خيالم با هزاران نقش مبهم مىنشيند سركشىها مىكنى امروز و ، فردايى پشيمان * شعله چون بالا رود از پاى كم‌كم مىنشيند باز گرد اى « آرمان » دل را ز شهر بىوفايى * كز فراقت بر رخم اشك چو شبنم مىنشيند