سيد محمد باقر برقعى

50

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

عشق و اميد منم آن رِند قدح نوش كه صهبا زده‌ام * جامِ جَم بر سَرِ اسكندر و دارا زده‌ايم يوسُفِ مملكتِ مصرم و از دامنِ پاك * آتشِ عشق به دامانِ زليخا زده‌ام چون كنم دعوىِ پرهيز و ورع در برِ جمع ؟ * من كه در بزمِ طرب ساغر مينا زده‌ام دستِ حاجت ننمودم به بَرِ خَلق دراز * پشتِ پا بر فلك از همّتِ و الا زده‌ام نىام آن موج كه از بادِ حوادث لرزم * كشتىِ نوحم و ، پا بر سَرِ دريا زده‌ام بر سرِ زانوىِ غم ، سر ننهادم هرگز * من قلم بر نَسبِ آدم و حَوّا زده‌ام همچو مرغِ سَحَر اندر چمن عشق و اميد * خنده بر روىِ گل و نرگسِ شهلا زده‌ام « آذرى » ! از غمِ ايّام ننالم ، زيرا * دست بر دامنِ آن شاهدِ رعنا زده‌ام شمع ( فكاهى ) خانمى از مديرِ شركتِ برق * با دوصد اخم و تَخم كرد سؤال كاين چه اوضاعِ بلبشوست كه ما * مبتلائيم در همه احوال چند روز است برقِ منزلِ ما * گشته خاموش و ، كس نپرسد حال وه كه اين شركتِ وظيفه ندان * اين‌قدر كرد در عمل اهمال كه پىِ روشنائى اندر شب * مىكنم بنده شمع استعمال ! مرغ حق ز راهى دور در تاريكىِ شب * نواىِ مرغِ حق آيد به گوشم خوش آن روزى كه در اين عالَم آيد * صداىِ حق به گوشِ حق نيوشم * * * بيا اى مرغِ شب ! همرازِ من شو * كه كس از رازداران در برم نيست مرا چون تو سَرِ پرواز باشد * ولى در اين قفس بال‌وپرم نيست * * *