سيد محمد باقر برقعى
47
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
و نيز از كارهاى ديگر او كتاب « فرهنگ عاميانه كنگاور » در دو مجلد جمعآورى كرد كه متأسفانه توفيق نشر هيچكدام را نيافت خود در اينباره مىگويد : نوشتهها و آثارم در هجوم مأموران امنيتى به خانهام از ميان رفت تنها كتاب كوچكى بنام « سحر كلام » شامل اشعار و نوشتههاى بىنقطه از من چاپ و منتشر شده است . آذرى انسانى آزاديخواه و وارسته بود طبعى بلند و همتى و الا داشت ، از خطى خوش و زيبا نيز بهرهمند بود و به علت دلبستگى و علاقهاى كه به زادگاهش داشت همواره كلمهء « كنگاورى » را به دنبال نام خود مىآورد و سرانجام در ديماه سال 1365 در همدان چشم از جهان فروبست جنازهاش به زادگاهش كنگاور حمل و در آنجا به خاك سپرده شد و شعر « اين منم » نيز بر سنگ مزارش نقر گرديد . گوهر اشك دلِ من مىتپد از حسرتِ ماهى گاهى * لرزد از گردش چشمانِ سياهى گاهى دل چو شد رامِ تو اى مايهى مهرش بنواز * به كلامى ، به پيامى ، به نگاهى گاهى شهسوارا ! ز بَرم تند مران مركب را * به گدا مىنگرد حضرتِ شاهى گاهى گُوهَرِ اشكِ مرا بر سرِ راهت بنگر * لطف ، نيك است به طفلِ سرِراهى گاهى نازم اندر صفِ مژگان نگهِ نارت را * كه زند يكتنه بر قلبِ سپاهى گاهى گفتم از خَلق كنم عشقِ تو پنهان ، ليكن * مىدهد بر رُخِ من اشگ ، گواهى گاهى تا كى از هجر كنم ناله ز دل ؟ مىترسم * كآتش افروزد اگر بركشم آهى گاهى مُجرمِ عشق نه تنها منِ مَحرَم گشتم * از همه سرزند اينگونه گناهى گاهى چونكه آشفته شود زلفِ تو از بادِ صبا * دلِ من لرزد از آن چون پَرِ كاهى گاهى « آذرى » دل بُوَد آئينهء ايزد ، مشكن * قدر آن را به ملاهى و مناهى گاهى