سيد محمد باقر برقعى
48
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
صبح صادق در اقليمِ وفا كى چون تو يارى مىشود پيدا ؟ * به مُلكِ دل چو تو كى شهريارى مىشود پيدا ز مژگان خدنگت نيمبسمل گشت مرغِ دل * بلى ، هر جاست صيّادى ، شكارى مىشود پيدا دو چشمِ مستِ ميگونت سَرِ غارتگرى دارد * كه از هر گوشهاش چابك سوارى مىشود پيدا به بزمِ ماهرُخساران تُرا تنها توان گفتن * اگر در آفرينش ، شاهكارى مىشود پيدا مخور غم از تهيدستى ، بنه نقدِ روان از كف * چو بهرِ پاكبازان ، اعتبارى مىشود پيدا نه اى آگه چو از سِر انا الحق ، لب مزن برهم * كه در هرجا كه منصورى است ، دارى مىشود پيدا ز طوفانِ حوادث خم مبر چون موج بر ابرو * چو از اين بحر ، دُرِ شاهوارى مىشود پيدا مكن از خود دلى آزرده ، كز آهِ سَحَرگاهى * همى بر خرمنِ جانت ، شرارى مىشود پيدا بياضِ گردنت را ، زلف اگر پوشد ، عجب نبوَد * كه بعد از صبحِ صادق ، شامِ تارى مىشود پيدا قرار و صبر را از من ربودىّ و ندانستى * كه همچون « آذرى » هم غمگسارى مىشود پيدا كوى دلارام شعر بىنقطه اى كه دارى هَوَسِ وصلِ دلارام مدام * در سرِ كوىِ دلارام ، دلى كو آرام ؟ كرده آوارهء صحرا دلِ سودائى را * ماهروئى كه درآورد صد آهو در دام محرمم گرد ملال آمد و سوداىِ وصال * همدمم آهِ سَحَر آمد و محرومى كام موىِ دلدار گرَم كرد ملول و دَرهم * سر و دل در رهِ دلدار دهم در هر گام مَحرَمِ درگه و محروم وصالم ، آرى * كر دورىّ دلارام مرا عمر حرام دمى اى سَروِ سَهى در سَرِ مهر آى و و داد * اى كه كردى همه دلهاى مسوّر را رام سَرِ سوداىِ مَهى دارم و در هر مَه و سال * سر دهم ورد و دعا در ره و صد سِحر كلام