سيد محمد باقر برقعى
41
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
نيست هرگز حالت افسردگى در كار عشق * عاشقان را عشق ، بر جان و دل آذر مىشود از سليمان هم مبر منّت ، قناعت كن كهمور * از علوّ طبع خود با حشمت و فرّ مىشود « آتشى » هركس ز دل رنگ كدورت را زدود * در بر اهل نظر ، آيينه منظر مىشود همسفر ما دردها ز دم به بداوا رساندهايم * زين شيوه خويش را به مسيحا رساندهايم آنجا كه نيست باور كس پا نهادهايم * جايى كه دست كس نرسد ما رساندهايم ز انديشهء بلند به حق رو نمودهايم * خود را ز « لا » به قلّهء « الّا » رساندهايم با كشتى شكسته و ليكن اميدوار * خود را به ساحل از دل دريا رساندهايم كار بزرگ درخور تقدير كردهايم * امروز را اگر كه به فردا رساندهايم با دل شديم در سفر عشق همسفر * تا خويش را به شهر دلآرا رساندهايم يكعمر گرچه خاطر آشفته داشتيم * دستى بر آن دو زلف چليپا رساندهايم ما از ديار يأس گذشتيم بىهراس * خود را به صد اميد به اينجا رساندهايم احوال ما ز مردم روشن ضمير پرس * تا پى برى ، به روز ، چه شبها رساندهايم اهل صُوَر نهايم ز صورت مگر كه ما * خود را در اين مقام به معنا رساندهايم با اهل حق بگفت و شنوديم دمبهدم * تا خويش را به ذكر خدايا رساندهايم از پستى زمانه گذشتيم و خويش را * تا بيكران ز همّت و الا رساندهايم ما « آتشى » بهجز سخن حق نگفتهايم * پيغام خود به مردم دنيا رساندهايم