سيد محمد باقر برقعى
31
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ازبسكه عادت كرده بودم با غم و درد * جز غصّه با چيزى دلِ من وا نمىشد * * * ما دوستى را بين خود تقسيم كرديم * در يك غروبِ دردناكِ آشنايى سهم تو شد ناز و نصيب من نياز است * مىآيد از كوى وفا بوى جدايى * * * قانون يكرنگى جدا از خودپرستى است * بگذر ز خود ، در دوستى اين ما و من چيست از روز اوّل جاى ابرازِ محبّت * اى كاش مىگفتى دلت مالِ خودت نيست * * * پاشيده در اين كوچهها عِطرِ گل ياس * در نااميدى آرزو را دوست دارم با ما اگرچه آشنا بيگانگى كرد * بيگانههاى كوى او را دوست دارم * * * باور كن امشب رنگ دق اين خانه دارد * وقتى نگاهت نيست مىخواهم بميرم از ديدنم آيينهها ترسيده بودند * آن دم كه رفتم دامن « آتش » بگيرم خزان گلستان رنگ خون دارد آسمان امروز * طرح سرخى است بر دهان امروز بستهاند از غم كدامين گل * چلچراغى در آسمان امروز ؟ غم فروبارد از در و ديوار * گشته افسرده باغ جان امروز ماجرا چيست كز افق خورشيد * چون هميشه نشد عيان امروز ؟ مىرسد تا حريم پاك خدا * بانگ شيون ز هر كران امروز آه ! نرگس چرا نمىخندد ؟ * لاله در غنچه شد نهان امروز غرق حيرت نشستهاند همه * سر به زانو فرشتگان امروز لالهء باغ عشق ، پرپر شد * پيش چشمان باغبان امروز كربلا عطر جان گرفته به خويش * دارد از شاه دين نشان امروز