سيد محمد باقر برقعى

20

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از گل رخسار در صحن گلستان ماه من * بلبل آشفته دل را از فغان افكنده است چشم مخمورش فروشد ناز بر مردم هنوز * فتنه‌ها اندر دل پير و جوان افكنده است در شباب عمر ، كرد از درد ، پير و خسته‌ام * در بهار عشق نقشى از خزان افكنده است شوخ چشمى بين كه از طرز نگاه خويشتن * شعله‌ى آتش مرا در جسم و جان افكنده است جلوهء رويش به شام تار عشّاق حزين * روشنىها در زمين و آسمان افكنده است زير تيغ ابرويش « آتش » شدم جسمى ضعيف * بر سرم تا سايه آن سرو روان افكنده است ياد خدا هركس كه شد از ياد خدايى تو غافل * از خرمن هستى نبرد بهره و حاصل آن كو به تمنّاى دل سركش خو رفت * سيرى ننمايد به جهان جز ره باطل جز شر نبود حاصلى از بندگى نفس * كى در پى اهريمنى است آدم عاقل از بال‌وپر خويش گشا بند هوا زانك * آزاد شود مرغ روانت ز سلاسل دنبال معاصى و مناهى اگر افتى * از گرد گنه تيره كنى آينه‌ى دل از دل هوس شيطنت نفس به در كن * چون اوست ميان تو و معبود تو حايل بر كشتى طاعات خدا هركه نشيند * سالم رسد از موج پرآشوب به ساحل تا ياد تواش مونس دل گشت خدايا * « آتش » نكند ميل به انديشهء باطل