سيد محمد باقر برقعى

19

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اين ورد و ذكر ، در خور آن بارگاه نيست * ران ملخ به خوان سليمان كه مىبرد ؟ مستغنىام ز عالم و امّا گداى عشق * اين قصّه را به حضرت سلطان كه مىبرد ؟ رنجيده‌خاطرم ز كسان دورو چنان * گويم ، مرا به گوشه‌ى زندان كه مىبرد ؟ جانم به لب رسيده در اين گوشه‌ى قفس * اين مرغ پرشكسته به بستان كه مىبرد ؟ جز « آتش » حزين كه گرفتار صد غم است * با خود به گور اين همه حرمان ، كه مىبرد ؟ گلبن حسن رخ و زلفت كه به گل رنگ و به سنبل چين داد * به من از لطف رخى زرد و دلى خونين داد ز آتش روى تو شد سردى اسفند به باد * گلبن حسن تو آرايش فروردين داد ديشب ار بود سرت زينت دامان رقيب * ليك رؤياى خيالت خبر دوشين داد كفر زلف تو اگر رهزن ايمانم شد * ماه رويت به عوض مژده مرا از دين داد اثر از تلخى جان كندن فرهاد نماند * تا صبا مژده‌اش از آمدن شيرين داد روى كاغذ فتد ار خال سياهى زشت است * اين عجب خال لبت روى مهت تزيين داد گر برانى ز در و ور بكشى « آتش » را * نرود چون‌كه ز خون عشق تو را تأمين داد عشق جاويد بر سرم تا سايه آن سرو روان افكنده است * در دلم شورى ز عشق جاودان افكنده است