سيد محمد باقر برقعى

3595

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شدى چون به آواز خوش سرفراز * به ناكامى خويش عمرى بساز نصيب هنرمند حسرت‌پرست * همين نام نيك است از هرچه هست همه هستى خويش دريافته * به نامى ز گيتى همه ساخته شنيد اين سخن بلبل خوش‌نفس * بر او تنگ‌تر شد ز غيرت قفس برآورد از دل نوايى حزين * كه اى سرزنشگوى باريك‌بين به اندرز بيهوده پرداختى * كه روح هنرمند نشناختى شنيدى به حسرت دلم آشناست * و ليكن ندانى كه كامم رواست بخندد همى شمع و خوش جان دهد * كه پرتو به بزم حريفان دهد چه پندش روا باشد آموختن * كه لذّت برد يارى از سوختن اسيرى ز آزادىام خوش‌تر است * قفس بر من از باغ دلكش‌تر است نبوغ هنر از غم آيد پديد * ور آن شادى عالم آيد پديد نباشد اگر همدم من غمى * نگردد ز من شادمان عالمى چنان دان كه يك‌لحظه از عمر من * به از عيش صدسال زاغ و زغن تباهى نيابم كه پاينده‌ام * همى با هنر جاودان زنده‌ام چه انديشه دارم ز رنج گران * غم من به از شادى ديگران چنين است چون حال صاحب‌هنر * ازاين‌روى اى ناصح بىخبر به راه هنر بايد از خود گذشت * بگفت اين و جان داد و خاموش گشت شعلهء ذوق من آن غنچهء خون دل خورده‌ام * كه نشكفته در بوستان سوختم به بالين خود در شب تار عمر * چراغ عزايى برافروختم چراغ من اين شعلهء ذوق من * كه چون شمع از آن اشك اندوختم دريغا كه در مكتب عاشقى * بجز درس حسرت نياموختم چو از عشق نوميد شد خاطرم * ز هر آرزو ديده بردوختم به خردى شدم چون خريدار عشق * جوانى به آن دو نبفروختم