سيد محمد باقر برقعى
3594
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
همّت و الا پيش از اين خاطرم آشفته و دل شيدا بود * اثر سوز نهانم ز سخن پيدا بود شعر من اشك ، روان ساختى از هر چشمى * زان كه چشم سيهى را اثرى در ما بود سخنانم همه زيبا به نظر مىآيد * تا مرا قبلهء دل آن صنم زيبا بود درس دانشكدهء عشق نكو مىخواندم * دل ز آموزش استاد وفا دانا بود نكته آن است كه آنجا به من آموختهاند * نكتههاى دگران خواندم و بىمعنا بود منطق عشق بنازم كه ز شيوايى آن * هرچه مىگفت نوآموز ادب شيوا بود رو غم عشق فرا آر كه در اوج كمال * آزموديم غم عشق هواپيما بود اى شب هجر ستايشگرت امروز منم * گرچه زين پيش مرا از تو شكايتها بود تو شب قدرى و من قدر نمىدانستم * كه هم از يمن تو جان و دل ما احيا بود دل بىعيش چو آتشكدهء خاموش است * چه شد آنروز كه دل روشن و پرغوغا بود اشكها ريختهام بر سر خاكستر عشق * ياد آن سفله كه جانپرور روحافزا بود از دل ما به كجا رفتهاى ؟ اى عشق عزيز * ياد باد آنكه تو را در دل ما مأوا بود بندهء عزّت نفسيم كه اندر همه حال * دست اگر بود تهى ، همّت ما و الا بود رنج هنرمند خطا كردى اى بلبل خوشنقش * كه چهچه زدى تا شدى در قفس دريغا كز آن نغمهء دلپذير * به كنج قفس ماندى آخر اسير ندانستى اى مرغك خوشنوا * كه رنج هنرمند باشد روا ز هر آرزو ديده بردوختى * به عشق هنر جان و تن سوختى هنرمند شمعى بود جانفروز * همه سود او از هنر رنج و سوز بسوزد بگريد بكاهد روان * كه روشن كند محفل ديگران نصيبش بجز رنج جانكاه نيست * ز درد درونش كس آگاه نيست به دنبال هر نغمهء دلنشين * برآور ز دل ناله آتشين تو را در قفس دل پر از درد و داغ * كنار گل آسوده در باغ زاغ درخت هنر محنت آرد به بار * حذر كن ز بىمهرى روزگار گشودى تو هم در چمن بالوپر * نبودى اگر سرفراز از هنر