سيد محمد باقر برقعى
3585
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
پروانهء باران تماشاييست اينجا غمزهء مستانهء باران * به روى سبزهها غلتيدن دردانه باران بهار از كوچهء گلها سليمانوار مىآيد * به دوش باد با خود مىبرد كاشانهء باران به بزم دختران گل نسيم مست مىرقصد * عروس غنچه سرمست است از پيمانهء باران بيا در كشتزار خرّم گندم تماشا كن * به روى بركهها رقصيدن پروانهء باران نمىدانم به بيداريست يا رؤيا كه مىبينم * تو را از عطر گل بىتابتر بر شانهء باران چه شيرين است بودن با تو در دشت شقايقها * به زير سايبان ابر در گلخانهء باران به يادت هست آن شب خواندن افسانهام با تو * هنوزم ديده بارانيست از افسانهء باران عشق مىگويد دارم از سرمنزل هستى عبورى دور تر * رفتهام تا ناكجاآباد دورى دور تر در كدامين كهكشانى اى فراتر ز آنچه هست * كز تو هستم من هزاران سال نورى دور تر در مكان و لامكان گنجايش جاى تو نيست * كز محيط لا مكان دارى حضورى دور تر آسمان در آسمان سينا و موسىِ تو من * هرچه رفتم يافتم نورى و طورى دور تر بال عقلم بارها در سير اعجاز تو سوخت * عشق مىگويد كه تو از هر شعورى دور تر بىسرآغازى و آغاز تو را فرجام نيست * كز ازل هم تا ابد دارى ظهورى دور تر هركه هستى از تو يابد در سراى نيستى * مىكند امروز از فردا عبورى دور تر نام نورانى نام نورانى تو در افق ياد شكفت * روح خورشيد در آيينهء ميعاد شكفت آب و آتش به هم آميخت در آغاز حيات * غنچهء بستهء دل در دم ميلاد شكفت سينهء سرد زمين صاعقهء عشق شكافت * بر لب خشك زمان چشمهء فرياد شكفت بادهء سبز دعا در خم جوشندهء دل * تا در انديشهء ما شور تو افتاد ، شكفت ريخت هر قطرهء خون تا ز گلوگاه فلق * آفتابى شد و در ظلمت بيداد شكفت بر لب كوه جنون خندهء شيرين بهار * نقش زخميست كه از تيشهء فرهاد شكفت راز بيدارى خون در رگ گل مىدانست * آنكه چون لالهء پرپر شده در باد شكفت اى كه از خانه روحانى جان مىآيى * نام نورانى تو در افق ياد شكفت