سيد محمد باقر برقعى
3985
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گفتم : از دور جوانى و ز هنگام شباب * گفت : اى واى ! عجب آفت جانفرسايى ! گفتمش : از زن و فرزند چه مىگويى ، گفت : * پى درّى شدن اندر يم طوفانزايى گفتم از دورهء پيرى سخنى فرما ، گفت : * پرتگاهى و شبى تيره و نابينايى گفتم : از مرگ حديثى كن و آن خواب گران * گفت : سيريست به سرمنزل ناپيدايى گفتمش : حاصل اين آمدن و رفتن چيست * گفت : كوتاه از آن ، فكرت هر دانايى گفتم : اى پير ! مرا گو سخنى از سر پند * كه بود خوشسخن از چون تو سخنآرايى گفت : « يكتا » مكن انديشهء آزار كسى * كه بود از پى امروز يقين فردايى گوهر عصمت دخترى از دودهء دهقان پير * ماهوشى غيرت بَدر منير روى سپيدش مثل نوبهار * زلف سياهش به دل شام تار چشم مگو ، آفت يك شهر دل * سرو ز بالاى بلندش خجل گوهر درياى حيا و عفاف * مام به پاكيش ببريده ناف دامنش از هر گهرى پاكتر * « گوهر » از آن ، نام نهادش پدر آن پدر پير ز كان وجود * داشت همين يك گهر نابسود همچو پدر ، دختر نيكوسير * بود به آيين بهى رهسپر از رخ مانندهء باغ بهشت * كرده عيان مجمرهء زر دهشت الغرض آن غيرت حور و پرى * آنكه مهش بود به جان مشترى بود در انديشه كه از دسترنج * جمع شود بهر عروسيش گنج غافل از آن بود كه مارى ز كين * از پى گنجش بود اندر كمين چرخ درِ فتنه بر او باز كرد * دستِ قضا شعبده آغاز كرد دخترك غافل شوريدهبخت * بست قضا را بهسوى شهر رخت ديد سه تن آدميى ديوخوى * منتظر استاده مگر بهر اوى يكدوسه فرسنگ چو طى كرد راه * خسته شد و برد به باغى پناه آدميانى ز بهايم بتر * آدمى امّا به صفت گاو و خر شهوتشان چشم حيا دوخته * آب حيات و جگر سوخته ديوصفت جمله ره آن پرى * سخت ببستند به افسونگرى