سيد محمد باقر برقعى
3986
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در كفشان گوهر و بر طرف باغ * چون به دل شب گهر شبچراغ خاتم جم رفت ز دست خديو * خوار بيفتاد در انگشت ديو خانهء در بست ، از آن دستبرد * بار شد و گنج گهر دست خورد گوهر از اين حادثهء دردناك * ريخت به سر خاكش و آبش به خاك روز و شب از آه دل دردمند * سوخت چنان بر سر آتش سپند چهرهء چون سرخ گلش زرد شد * آتش امّيد بر او سرد شد با تن رنجور و دلى پر ز درد * رفت و يكى مجمره بر پاى كرد گفت به آتش كنم اين لكه پاك * چون نشود پاك از اين آب و خاك رفت در آن آتش و از تاب شد * شمعصفت پاى به سر آب شد كاش از آن غيرت آتشفروز * يا كه از آن آتش آفاقسوز بود فروغى به دل دختران * ماه جبينان و پرىپيكران تا عوض خويشتن آراستن * زلف برآشفتن و پيراستن كار به هنجار و به آيين كنند * گوهر عصمت به تن آذين كنند صفحهء دل پاك كنند از هوس * تا نكند رخنه در آن ميل كس هركه شد از زيور عصمت برى * كرد بود حسن مهش مشترى در نظر عقل بود زشتروى * زان كه ندارد به جهان آبروى زن اگر از صد هنر آراست تن * عصمتش ار نيست از او دل بكن همسفر ما عمرى پى مهرويان ، رفت اين دل سودايى * تا نقد نكونامى ، شد صرف به رسوايى رفتند نكورويان چون عمر عزيز از كف * من ماندم و رسوايى ، دل مانده و شيدايى در چهرهء زيبايت من عيب نمىبينم * عيب تو همين باشد ، اى شوخ كه زيبايى گويند علاج عشق ، با صبر توان كردن * روى تو ز من بردهست آرام و شكيبايى شادى اگر از قتلم من بىتو كشم خود را * حيف است به خون من ، تو دست بيالايى در عين توانايى ، با خلق مدارا كن * اين نكته تو را گفتم ، از راز توانايى آسايش اگر جويى ، در راحت مردم جو * تا هست تنى در رنج ، آن به كه نياسايى در راه خراباتم مىگفت چه خوش رندى * بگذر ز منى « يكتا » گر همسفر مايى