سيد محمد باقر برقعى
3974
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
پادشاه ملاحت ظلمت خطّ تو پيراهن رخسار گرفت * يا رب از آه كه اين آينه زنگار گرفت مى بياور كه خبر مىدهد از فصل بهار * لطف آن سبزه كه پيراهن گلزار گرفت تُرك يغما سپهش از نگهى هوشم برد * بنگر اين طرفه كه مست آمد و هشيار گرفت تا تو را پادشه مصر ملاحت گفتند * تهمت خوبى يوسف ره بازار گرفت بوى خون دل خود مىشنوم باد صبا * ره مگر در خم آن طرّهء طرّار گرفت فتنه از چشم تو ايمن نتوانست نشست * جاى در حلقهء آن زلف زرهسار گرفت ديده شد تا دل سنگ آردش از گريه به راه * باز اين ابر بهارى ره كهسار گرفت با وجودت نكند ميل به هستى « يغما » * خويش اغيار گرفت آنكه تو را يار گرفت دفتر عشق شد دلم شيفتهء زلف گرهگير دگر * باز ديوانه درافتاد به زنجير دگر بر جراحت چه نهى مرهم آن به كه كنى * زخم شمشير مرا چاره به شمشير دگر خوار شد صيد دلم پيش تو خوش آنكه نبود * هر سر موى تو در گردن نخجير دگر ساعد آلوده به خون دگران دارى و نيست * جز هلاك خودم از دست تو تدبير دگر عيش ما با لبودندان بتان شهد و فقيه * زهرها خورده به ياد عسل و شير دگر گفته بود آنچه به من پير مغان گفت مرا * واعظ شهر همان ، ليك به تقرير دگر خواهى ار زر كنى اين قلب مساندوده مجوى * بجز از خاك در ميكده اكسير دگر دفتر عشق ز يك نكته فزون نيست ولى * هركسى شرحى از او گفته به تفسير دگر كار « يغما » نشد از پير خرد راست كجاست * خضر راهى كه شتابم ز پى پير دگر گندم آدمفريب نگاه كن كه نريزد ، دهى چو باده به دستم * فداى چشم تو ساقى ، به هوش باش كه مستم كنم مصالحه يكسر به صالحان مى كوثر * به شرط آنكه نگيرند اين پياله ز دستم ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند * به وجه خير و تصدّق هزار توبه شكستم چنين كه سجده برم بىحفاظ پيش جمالت * به عالمى شده روشن كه آفتابپرستم كمند زلف بتى گردنم ببست و به مويى * چنان كشيد كه زنجير صد علاقه گسستم