سيد محمد باقر برقعى
3938
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
جادوى نگاه جادوى نگاه تو ز ره برده پرى را * پى ريخته عشقت هنر بىخبرى را برداشته در حسرت وصل تو شقايق * با ياد لبت خرمن و خونينجگرى را پنداشت دلم زلف تو را حلقهء چوگان * چون گوى خوش انگاشته بىپاوسرى را در چنگ صبا بوى سر زلف تو مىبرد * از دشت ختا رونق مشگ تترى را پيغام سرانگشت تو را غنچه شنيدهست * در راه صبا كرده به پا پردهدرى را خاكستر پروانهام اين نكته بياموخت * زنهار مخور غصّهء بىبالوپرى را در شام فراق تو چه خوش گفت « همايون » * شرمنده نموديم دعاى سحرى را همسفر شرار سينه و سيلاب چشم تر اينجاست * كجا روى دگر اى ناله همسفر اينجاست به پيش ديده چرا ايستادهاى اى اشك * به دامنم بنشين جاى دربهدر اينجاست نواى ناله كباب جگر صراحى دل * بيا به محفل دلدادگان خبر اينجاست فغان بلبل بيدل به گوش گل اين است * مكن كرشمه دگر قاصد سحر اينجاست حديث صبر و ظفر خواجه گفت و مىدانم * كه در فراق رخت صبر بىظفر اينجاست خدنگ غمزه رها شد خداى را مددى * كه بر نشانه رسد مرغ بسته پر اينجاست به نان خالى خود ساختيم و شاهد شعر * دهان به مدح نيالودهام ، هنر اينجاست گرفته ناله « همايون » به چنگ رخنه دل * خيال كرده كه سرچشمهء اثر اينجاست بوسهزار تن شميم ياسمن آيد ز چاك پيرهنش * كه رشگ صبح بهار است بوسهزار تنش نسيم صبح ز لعلش حكايتى مىگفت * شنيد غنچه و صد چاك گشت پيرهنش برهنه بود به مهتاب و چشم پير فلك * نثار كرد هزاران ستاره بر بدنش دلم به گيسوى او خو گرفت و مىشنوم * فغان تيشه برآمد ز داغ كوهكنش به نوبهار كدامين شهيد خفته به خاك * كه هست پيرهن لاله دامن كفنش حديث عشق « همايون » به صد زبان مىگفت * هزار حيف كه تأثير نيست در سخنش